سفارش تبلیغ
صبا ویژن
نقل می کنند که امام صادق علیه السلام این دو بیت را بارها برای مَثَل زدن می خواند [کنز الفوائد]
 
یکشنبه 91 اردیبهشت 3 , ساعت 2:38 عصر

فاطمه پاره تن من است، هرکس اورا بیازارد مرا آزرده و هر کس مرابیازارد ...

 

نمی دانم مادر، آنکه ترا آزرد رسول الله را ندید یا خدا را؟ ولی می دانم که حتی ابلیس نیز جرات چنین جسارتی را بلاواسطه نداشت، مادر به من بگو جرمت چه بود؟ همسر امیر المومنین بودن جرم بود یا دخت پیامبر بودن؟ شاید سبب خلقت هستی بودن جرم بود.

 

فقط می دانم دلم از این به بعد به اندازه ی تمام مهربانیها برایت تنگ خواهد شد. دلم برای لبخندهای شیرین پدر تنگ خواهد شد، که زین پس چه سخت زندگی خواهدکرد...


چهارشنبه 91 فروردین 23 , ساعت 9:53 صبح

دل کوچکم پر ازحرف است، می آیم حرف نزنم می ترکم! از غصه دق می کنم. می آیم حرف بزنم می دانم حرفهایم را می شنوید. غصه دار می شوید و ناراحت... با اینکه از غصه هایم خبر دارید دلم نمی خواهد با گفتن بیشتر ناراحت تان کنم، می دانم شما از اینکه ما غصه دار میشویم غصه دار میشوید. دلم نمی خواهد یک غصه بر غصه هایتان اضافه کنم.

 

خدای خوبم به من سعه صدربده...

 

یا صاحب الزمان، آقای گلم! خیالتان از بابت من راحت باشد. من حالم خوب است...

منبع:وبلاگ ایمانwww.helen.parsiblog.com

 


شنبه 91 فروردین 19 , ساعت 6:6 عصر

آنان که خود را محب علی بن ابی طالب علیه السلام می نامند، لیکن ولایتش را نمی پذیرند این روزها در چه حالند! داغدار دخت پیامبر یا دست مریزاد گوی قاتل ام أبیها

"فاطمه بضعه منی..."

 


شنبه 91 فروردین 12 , ساعت 11:53 صبح

به مکانی آمده ام که هر چه با چشمان سر نگاه می کنم، جز تلی از خاک چیزدیگری نمی بینم.

این مردمان اینجا چه می کنند؟! چه می خواهند؟ مگر بیابان هم دیدن دارد؟

اما نه! با چشمان دلم که می نگرم، انبوهی از افلاکیان می بینم که ملائک به حالشان غبطه می خورند...

سنگینی نفَس هایشان را حس می کنم و برکت حضورشان را...

و اما من و نفَسم که جز انبوهی از بازدم چیز دیگری ندارد!

و حضورم...

که بی حضور است!

خدایا شرمنده ام...

 

شهادت یک عمر زندگی است، یک اتفاق نیست...


پنج شنبه 90 اسفند 25 , ساعت 3:22 عصر

(لطفا به دل نگیرید!)

سر راهم یه سر به گلزار شهدا زدم. کلی آدم جمع شده بودند. به هوای پنج شنبه آخر سال یاد امواتشون افتاده بودند!

وارد محل مورد نظرم شدم دیدم یکی از مسئولین ازیکی از مراجعه کنندگان ثابتشون حلالیت گرفت باز به هوای آخر سال بودن!

برام جالب بود. مایی که امسالمون با سال گذشته و سال آینده! تفاوتی نداره چرا این کارها رو انجام میدیم؟!!!

سال نو میشه چه دخلی به من و تو داره! ما که سال نو بشه یا نشه همونی هستیم که بودیم. نهایتا یه کمی جوگیر بشیم تا دوساعت!نه، دو روز بعد لحظه سال تحویل، خوب!!! باشیم (اون هم از نظر خودمون)، بعدش چی! باز برمی گردیم به همون حالت اول مون. پس این اداء و اصول چیه در میاریم؟ این نو شدن سال چه دخلی به ما داره!

اگر آدمیم و واقعا راست میگیم بیایم یه تصمیمی بگیریم. تصمیم بگیریم که دیگه دو رو نباشیم! یه رو بازی کنیم. هرطور روبه روی آدمها هستیم، پشت سرشون هم همون طور باشیم. هر قدر حرف می زنیم، همون قدر عمل کنیم و هر قدر...


پنج شنبه 90 دی 29 , ساعت 8:40 صبح

توقف کردند، بین قافله بودند. آنها که جلوتر بودند بازگشتند و عقبی ها هم به آن ها پیوستند.

دستش را گرفت، بالا بردش...

خوب که نگاه می کردی، می دیدی انگار علی (علیه السلام) در عرش است. تاج سر همه مومنین...(1)

همه آمدند، تبریک گفتند. نامردترین هایشان، اولین تبریک گویان شان بودند.

امیری مبارکت باشد یا علی!

از جنس تبریک هایشان هم معلوم بود منافقان خبره ای هستند!

خیلی نگذشت. انگار کلمح البصر بود. انگار نه انگار این همان دست بود که روزی در دست رحمه للعالمین گره خورده بود...

چه خوب حرمتش را نگه داشتند. مشت شده و به اجبار گذاشتندش در دست غاصبان خلافت...

(1). یعسوب الدین


شنبه 90 دی 3 , ساعت 2:50 عصر

از من نپرس چرا او با انسان چنین می کند؟ از من نپرس چرا او معلم تکلیف های سخت، امتحان های شاق و جریمه های بزرگ است؟ دست روی دلم نگذار. دلم زخم است. زخم تنهایی شاگردی که زیر نگاه غضبناک معلم سخت گیرش، عاشقانه از شوق می لرزد.


او پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد. او کوچکی روحم را جریمه می کند، حتی اگر هزار رکعت نماز همراه آورده باشم. وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم می کند، کودک می شوم. همه چیز ساده و کودکانه می شود. مهربانانه باید همه را دوست بدارم. با یک اعتراف از گناهانم پاک می شوم؛ شاد می شوم. می توانم از شادی برقصم.


رو به روی کتاب خطبه های او، ناگهان بزرگ می شوم. او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه را می گیرد. همه ی سختی های شگرف، رنج های ژرف و اندوه های سترگ را در کوله ام می ریزد. من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم.[1] چون مرا بزرگ می خواهد. به جای شادی های کودکانه باید لذت بهجت های عمیق را بچشم. باید دیوانه ی امر عظیمی باشم. باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند. باید...


نمی دانم او؟ او همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند؟


لیلت! حرف هایم تمام شد. تنها یک راز تلخ مانده است که اگر نگویم باز آن میهمانی ناتمام می ماند.


مسیح ما هم مصلوب شد! کاش می شد این جمله را همین طور مجهول گذاشت و برایش فاعلی پیدا نکرد؛ اما نمی شود! ما مسیحمان را خودمان مصلوب کردیم. با دست ها و دل های خودمان. باورت می شود؟ لیلت! باورت می شود؟ من نمی دانم یوحنای او هستم یا یهودای او؟ اقلا تو می دانی که اگر روز مرگ عیسی بودی، پترس بودی. در دیری دور، سر به دیوار نهاده می گریستی و این تنها یهودا بود که کنار صلیب ایستاده بود و نگاه می کرد.[2]


ولی من نمیدانم؛ چون همه بودند. یهودا و یوحنا دست در دست. «محبین غال و مبغضین قال» شانه در شانه. آنها که تا مرزهای پرستش دوستش داشتند و آنها که خونش را تشنه بودند. همه بودیم. صف در صف ایستادیم و نگاه کردیم. چوب صلیبش را از مرغوب ترین چوب تراشیدیم. از بهترین ها! براق ترین چوبی که درختی داشت؛ چون ما دوستش داشتیم، عاشقش بودیم. سکویی از بهترین سنگ برای بالا رفتنش ساختیم. خانقاهی از بهترین نما! نمی توانستم بگویم او را چطور آوردیم، اگر خودش در خطبه ای توصیف نکرده بود. او را چون شتری سرکش[3] کشیدیم تا بالای سکو! ما دوستش داشتیم. می خواستیم بالا باشد.


نتوانستیم او را بالا ببریم. قهرمان خندق و خیبر بود. هیزم آوردیم. آتش به پا کردیم. از آتش نه، از آنها که در آتش می سوختند ترسید. قدم برداشت. از سکویمان بالا رفت. هلهله کردیم:« سیاست نمی داند!» صلیب آماده بود. او بر سکو بود. پیراهنی از پشم بر تن داشت؛ ردایی. بند شمشیر و نعلینش از لیف خرما بود. پیشانی اش چون زانوی شتر پینه داشت.[4] آن بالا ایستاد؛ رو به رویمان؛ چشم در چشم:«مردم، من پندهای همه ی پیامبران را به شما رساندم. آنچه را باید گفت، گفتم. با تازیانه ام ادبتان کردم؛ اما پند نگرفتید. هر جور که خواستم به پیشتان برانم پیش نرفتید. به هم نپیوستید. شما را به خدا! آیا در انتظار پیشوایی غیر از من هستید که راهتان را هموار کند و شما را به حق برساند؟»[5]


و ما در انتظار پیشوایی غیر از او نبودیم و فقط او را می خواستیم؛ او را. بیش از آن که باید می خواستیمش! در چشم هایش خنجری بود که وجدانمان را تیغ می زد. چشم از او گرفتیم. به زمین خیره شدیم؛ به خاک. مثل همیشه به خاک!


شمشیرش را از کمرش باز کردیم. گفتیم:«حکمیت» نه این که فکر کنی شمشیر او بر زمین افتاد، نه! ما مردم مقدسی هستیم. آن را روی دست گرفتیم. دادیم مرصع نشان کنند. نگین بزنند تا به دیوار بزنیم. ببوسیم؛ متبرک شویم.


صلیب آماده بود. او بی ردا، بی شمشیر ایستاده بود. هلهله کردیم: «بجنگ!» او به جای خالی شمشیرش خیره ماند. زمزمه کردیم: «می ترسد، جنگ نمی داند». گفت:« برادران من که خونشان در صفین ریخته شد زیانی نکردند؛ چون چنین روزی را ندیدند تا جام های غصه را سر بکشند و از آب گل آلود این گونه زندگی بنوشند.»[6]


ما هنوز چشممان به خاک بود. سر خم کرده بودیم تا نگاهمان در هم نیامیزد. او آن بالا بود؛ بی ردا، بی شمشیر. لیلت! اگر این جمله را کتاب تاریخ ننوشته بود، من غلط می کردم که بنویسم. ناگهان دست بر محاسن خود زد. های های گریست:« کجا رفتند برادران من که در راه حق جان سپردند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذو الشهادتین؟ کجایند آدم های مثل آنها که بر عزم هایشان استوار بمانند؟»[7]


ما بودیم و آنها نبودند. ما بودیم و حواریین او نبودند. عمار نبود؛ ابن تیهان نبود؛ مالک نبود. همه را پیش از او کشته بودیم. نه این که فکر کنی می خواستیم خیانت کنیم، نه! تنهایی او را مقدس تر می کرد و ما مردم مقدسی بودیم. بعد چشم از چشم هایمان گرفت. نفس راحتی کشیدیم. سر بلند کردیم. فکر نکن سرش را خم کرد. نه، بالا را نگاه می کرد. دعا می خواند. ما همه گریه کردیم.


می دانی لیلت! ما دعا خواندنش را دوست داشتیم. کاش فقط دعا می خواند. کاش چشم هایش خنجر نداشت. کاش ملامت نمی کرد. کلمه به کلمه دعایش را حفظ کردیم تا هر هفته، هر ماه بخوانیم. باور کن ما مردم مومنی هستیم.


صلیب آماده بود. او آماده بود. ما به تماشا ایستاده بودیم. دست هایش را گشود تا برای آخرین بار به آغوشش بخواندمان:«چیزی بپرسید پیش از اینکه از دستم بدهید.»[8] فکر نکن که دلمان نمی خواست به آغوشش برویم. می خواستیم؛ ولی آنجا، در آغوش او، بوی عجیبی می آمد که بوی خاک نبود. ما بی بوی خاک نفسمان بند می آید. لیلت ما مجبور بودیم. می فهمی؟ مجبور بودیم.


آغوش او هنوز باز بود. آن بوی عجیب می آمد. ما همه کبود شده بودیم. خاک می خواستیم. حالمان را نمی فهمیدیم. سه دسته شدیم: « قاسطین، مارقین، ناکثین». سه میخ! ناکثین دست هایش را به صلیب کوبیدند. خون فواره زد. از دلش یا دست، نمی دانم. درست نمی دیدیم. تقصیر خودش بود. چرا هر وقت ما را می دید آغوش می گشود. ما دوست داشتیم تصویر او را همان طور روی آغوش باز برای خودمان ثابت نگهداریم. برای همین میخ ها را زدیم. مصلوبش کردیم. او را دوست می داشتیم.


آخ، فکر نکنی مردم حق ناشناسی هستیم. همان لحظه که با یک دست میخ سوم را می زدیم، با دست دیگر از او تصویر می کشیدیم؛ شمایلی طلایی. همه بر گردن هایمان آویختیم تا هر روز به لب بگذاریم. ببوسیم شمایلش را؛ نامش را...


تمام شد. همه چیز تمام شد. او مصلوب شد. ما همهمه کردیم: «الله مولانا علی!»


لیلت! نامه ای که باز روی میزم تا ژانویه ی بعد می ماند تمام شد. کاغذم خیس خیس است. راستی باز هم بگویم:« کریسمس مبارک!»


 








[1] .نهج البلاغه، خطبه 72.



[2] . انجیل لوقا، شماره 22.



[3] . نهج البلاغه، نامه 28.



[4] . نهج البلاغه ،خطبه 177.



[5] . همان.



[6] . همان.



[7] . نهج البلاغه، خطبه 189.



[8] . نهج البلاغه، خطبه 189.


<   <<   26   27   28   29   30   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ