سفارش تبلیغ
صبا ویژن
رحمت خدا، حاملان قرآن را فرا گرفته استو آنان به نور خداوند ـ عزّوجلّ ـ پوشیده شده اند. ای حاملان قرآن ! با بزرگداشتِ کتابش با خدا دوستی کنید، تا شما را بیشتردوست بدارد و شما را محبوب خلقش گرداند. [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
چهارشنبه 99 اردیبهشت 3 , ساعت 10:52 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقا اجازه!

 

این روزها روزهای عجیبی است. روزهایی که فرصتی ایجاد شده تا آدمها بیشتر به آینه وجودشان نگاه کنند.

و حالا من..

روزهای اول خوب بود. من بودم و خدا و خودم!

کم کم که گذشت این مرض کوفتی عادت کردن باز هم گریبان مان را گرفت!

عادت کردیم..

به چه؟

به شرایط خانه ماندن و فضای مجازی و کلی کار که می شود در این وقت ایجاد شده انجام داد.

و باز هم گم شدیم!

و دچار روزمرگی شدیم..

و حالا من گم شده ام. یعنی شاید اصلا پیدا نشدم..

آنقدر گم شده ام که خواستم کوس رسوایی خود بزنم!

گفتم شاید در این روزها بیشتر پیدایتان کنم ارباب...

اما نکردم!

افتاده ام در یک دور باطل و سالهاست دور خودم می چرخم. 

سالهاست ساربان گم کرده ام و حال آنکه ساربانم می نامند!!

سالهاست در این بیابان بی آب و علف، تشنه ماء معینی هستم که در زمان غیبت تان، محروم شده ایم

و چقدر دلم میخواهد رها شوم.. از هم چیز و از هم کس..

کاش میشد چند وقتی نبودم و نبودم و فقط من بودم و شما

 

پ ن: ابو بصیر  از امام باقر سلام الله علیه روایت کرده :که در تفسیر این کلام خدای تعالی:«قل ارایتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین»

«بگو : بمن خبر دهید اگر آب (آشامیدنی )شما به زمین فرو رود چه کسی آب روان برایتان خواهد آورد؟»

فرمود: این آیه درباره امام قائم  سلام الله علیه نازل شده است می فرماید :اگر امام تان از غائب  شود و ندانید که او کجاست چه کسی امام ظاهری برای شما خواهد آورد ؟ تا اخبار آسمان و زمین و حلال و حرام خدای تعالی را برای شما بیاورد . سپس فرود : بخدا سوگند تاویل این آیه هنوز نیامده است و ناگزیر باید بیاید..

 


چهارشنبه 98 اسفند 7 , ساعت 5:32 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

چند روزی میشه که حسابی درگیر کرونا شدیم!

اوایل قرار بود کرونا درگیر ما بشه اما خب ما گوی سبقت رو از او ربودیم و توی درگیر شدن جلو زدیم!!

انگار بیشتر از اینکه کرونا جسم مون رو زمین بزنه، روحمون رو فتیله پیچ کرده!

امروز یه بنده خدایی گفت داشتم میرفتم جمکران که مادرم بهم گفت قبل رفتن یه دست لباس با خودت میبری طبقه بالا و وقتی از جمکران برگشتی اول میری بالا حموم شستشو و تعویض لباس میکنی و بعد میای پایین!

 

حرف آخر!

فأین تذهبون؟؟

 


 

و اما بعد...

مسجد نشسته بودم، دقیقا همان محوطه ای که در مسجد مقام است و به دستور حضرت ولی عصر سلام الله علیه برای ساخت مسجد مشخص شده است.

در واقع می شود قدمگاه امام زمان سلام الله علیه..

نگاهم به در و دیوار مسجد دوخته شد.

همان دیوارهایی که ذکر می گفتند و البته من کر و کور نمی شنیدم و نمی دیدم!

یاد همان جملات افتادم!

و یاد قدیم..

قدیم ترها وقتی آدم ها مریض می شدند و ناامید از همه جا؛

یکی از جاهایی که برای شفا گرفتن مشرف می شدند مسجد مقدس جمکران بود.

مسجد مقدس جمکران! یعنی همان جا که امام نازنین مان عنایت خاصی به آنجا دارند.

حالا ما را چه شده که وقتی مسجد مقدس جمکران مشرف می شویم باید موقع برگشت، اول ازهمه لباسهایمان را بشوییم و استحمام کنیم!

خدای من!

یعنی چه؟!

نمی فهمم!

در دائره المعارف ذهنم تعریف نمی شود!

کرونا قوی تر از امام مان شده؟!!

یا ما لنگ می زنیم!

به قول یکی از رفقا ترامپ گفت مکان های فرهنگی یا شایدم مذهبی تان را میزنیم!

و عجب وسط خال زد!

قبلا لباس و سر و دست مان را به در و دیوار مسجد مقدس جمکران متبرک می کردیم که شفا بگیریم! حالا چه؟؟؟

نمی رویم که کرونا نگیریم!

یا اگر می رویم باید بعدش حسابی جسم و لباس هایمان را به آب بسپاریم!

 

 



 

پ ن: یعنی اگر با این همه توضیح بازم بگید رعایت نکات بهداشتی و از این حرفها چی میشه؟ یعنی رسما داشتم آب در هاون می کوبیدم!

 

 

 


سه شنبه 98 آبان 7 , ساعت 10:21 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

ولعت برای یک آرزو زمانی شدت می گیرد که از آنانی که آن را چشیده اند لذت وصلش را شنیده باشی.. آن وقت است که حریص تر می شوی و شروع می کنی به خواهش و تمنا و التماس...

آری التماس...

التماس کردم تا راهم دهند به وادی نور، همان وادی که یازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت یکی از نشانه های مومن قلمدادش کردند... زیارت اربعین...

الحمدلله امضا شد.

همان جا که دیگر من معنایی نداشت هر چه بود مولا حسین بود...

عمود 400 بودیم که «بسم الله الرحمن الرحیم» بود که بر زبان مان جاری شد تا شیطان در این مسیر بهشتی هم کاسه مان نشود.

تمام اعضا و جوارح به شوق عشق بازی با ولی خدا سر از پا نمی شناختند.. دستی که با ذوق کوله پشتی و چمدان ها را جابه جا می کرد...

چشم هایی که با شوق حظ می بردند عشق بازی خلایق با امام شان را

پاهایی که انگار در آسمان طی طریق می کردند نه زمین!

گوش هایمان که از ذوق شنیدن کلمات حلابیکم سر از پا نمی شناختند..

اینجا کجا بود، قطعه ای از بهشت!

فقط اعضا و جوارح مان نبودند که سیر و سلوک می کردند اشیاء هم به غایت هدف شان نزدیک می شدند معیت ولی خدا...

این کفش ها بودند که افتخار تماس با این زمین بهشتی را داشتند، افتخار جابه جا کردن عشاق الحسین سلام الله علیه را...

باورم نمی شد، اینجا شرط بندگی التماس بود! التماس از زوار الحسین تا لحظاتی هر چند اندک پای بر چشمان عشاق الحسین بگذارند و در موکب نفسی تازه کنند.

حتی آب هم التماس می کرد.

نمی دانم شاید به جبران آنچه که در کربلا از او فوت شده بود.

حالا التماس می کرد تا آنان که در وادی عشق سیر و سلوک می کردند به او اجازه بدهند تا اندکی لبهای خشکیده شان را تر کند.

طی این طریق دیگر پای جسم نمی خواست بلکه پای دل بود که طی این مسیر را با همرهی خضر ممکن می کرد و فرقی نمی کرد که با پای جسم بروی یا صندلی چرخدار..

هر کس به طریقی عشق بازی می کرد. اصلا عشق بازی جز با خدمت به زوار الحسین معنا نداشت. تمام افتخار خلایق به همین بود. فرقی نمی کرد چگونه، شرطش دادن هر آنچه داشتی بود چرا که در بازار عشق هر گاه هر آنچه بودت دادی خریده شده ای...1

اینجا دیگر کلاس کار با اموال دنیایی نبود. اصلا کلاس گذاشتن با داشته ها معنایی نداشت، چرا همه چیز در محضر ارباب به نداشته تبدیل شده بود و هر آنچه بیشتر نداشتی عاشق تر بودی... همینجا بود که نه تنها ماشین های شاستی بلند دیگر افتخاری برای خودنمایی نداشتند بلکه بهانه ای می شدند برای خدمت رسانی به زوار الحسین.

همگان آمده بودند تا بر درگاه عبودیت سجده کنند و به غایت خلقت خویش می اندیشیدند. انسان به گونه ای... حیوانات و نباتات و جمادات نیز به گونه ای..

عشق از همه بیشتر آنجا تجلی می کرد که کودکان نیز به اندازه شیوخ هفت شهر عشق را یک شب طی کرده و در مقابل زوار الحسین زانوی ادب به زمین می زدند تا آنان خوراکی های این کودکان عاشق را با دست و نفس شان متبرک کنند.

 

 

و چقدر اینجا حرف برای گفتن هست. همه آن حرف هایی که قلم از بیان شان عاجز است...

یاعلی

 

 

 

 

1. کتاب همه جا همین جاست

 

 

 


یکشنبه 97 دی 16 , ساعت 3:55 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

دو سه ماهی می شد امضای تایید پروپوزالش را از استاد راهنما و استاد مشاور گرفته بود و تحویل مسئول پژوهش دانشگاه داده بود.

در مسیر تصویب پروپوزال اتفاقات عجیبی برایش افتاد. ناظر طرحش (یاهمان پروپوزال!) استاد راهنمایش بود. 

طرح را مجدد به استاد راهنما دادند تا به عنوان استاد ناظر نیز بررسی اش کنند.

چون استاد قبلا طرح را مطالعه و امضا کرده بودند، توقع می رفت سریع امضا بزنند. اما...! اما استاد گفته بودند طرح را بدهید یک بار دیگر بخوانم! و این یکبار دیگر خواندن یک ماه طول کشید!! البته استاد دچار کسالت شدند ولی خب...!

بالاخره بعد یک ماه امضایش کردند. بعد آن قرار شد جلسه شورای تحصیلات تکمیلی تشکیل شود تا اساتید گروه طرح را بررسی کنند.

خلاصه بعد یکی دوماه بالاخره جلسه تشکیل شد!

مسئول پژوهش با او تماس گرفت و گفت:

کجایی؟ می تونی بیای دانشگاه؟ گفتند که دانشجو باید تو جلسه باشه"

تعجب کرد که وقتی استاد راهنما سرجلسه هستند و از طرفی استاد راهنما و استاد ناظر یک نفر است این وسط فلسفه حضور دانشجو در جلسه چیست؟

خلاصه آماده شد و راه افتاد. همین که به دانشکده رسید، مطلع شد که اساتید افاضه فرمودند دانشجو دیر آمده! نتیجه را بعداً خودمان به او اطلاع می دهیم!گریه‌آور

هرچه دودوتا چهار تا کرد برایش جا نیفتاد.

برایش سوال شد که آیا دانشجو یک موجود بیکار است که هر وقت اساتید اراده کردند باید خودش را در محل مزبور حاضر کند؟! بدون اینکه از قبل به او گفته باشند؟! از طرفی برخی اساتید جلسه می دانستند او چه انسان پرمشغله ای است که در لحظه امر کرده بودند که بیاید.

تازه اگر طی الارض هم بلد بود باز هم توقعات بالا بود.

نکته دیگری که بر تعجبش می افزود این بود که علاوه بر استاد راهنما، مدیر گروه هم با دغدغه هایش آشنا بود و با هماهنگی قبلی قرار بود ایشان به جای دانشجوی بینوا از طرح دفاع کند! 

عجیب تر اینکه آن ها که متوجه شده بودند دانشجو این همه راه آمده، حداقل نتیجه را به او می گفتند!!گیج شدم

یاد جمله یکی از اساتیدش که روزی برایش نقش پدر معنوی را داشت افتاد: "اگر روزی استاد شدید حق ندارید برای خودتان شأنی قائل شوید، شأن استادی!" 

با خودش گفت:

مبادا برای شاگردانت قیافه معلمی بگیری! آن ها بنده خدایند و تو هم بنده خدا، دلیلی برای برتری ات وجود ندارد!!!

یادت باشد معلم، استاد راهنما، ناظر طرح و مدیر گروه هم که بشوی برای خدا فرقی نمی کند. ایجاد قرب نمی کند. تنها تفاوتش اینجاست که مسئولیتت بیشتر شده و حواست را باید بیشتر جمع کنی!

همین و دیگر هیچ!

یاعلی


سه شنبه 97 آبان 29 , ساعت 6:18 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقاجانم اجازه!

 

 

اهل فیلم دیدن نبود.

نه اینکه فیلمها دارای محتوای بسیار غنی هستند! وقتش را برای این قسم کارها نمی‌گذاشت مگر اینکه درحین انجام کاری تلویزیون هم روشن می‌بود، این مواقع بود که توفیق اجباری نصیبش می‌شد و گوشه هایی از برخی فیلمها را می‌دید‌.

اینطوری، هم وقتی نمیگذاشت، هم کلیتی از فیلم دستش می اومد...

و اما بعد...

مشغول انجام کارهایش بود. تلویزبون هم روشن بود و فیلم حوالی پاییز در حال پخش بود. خب قطعا این فیلم هم پیامهایی برای مخاطب داشت.

داستان رسید به گفتگوی اعضای خانواده با چند نفر که در مورد فاجعه منا تحقیق می کردند.

یکی از همان آقایان توجیهی برای رفتار نیروی های سعودی در منا اورد که دادش بلند شد!

گفت: ظاهرا نیروهایی که حج را مدیریت میکردند اخیرا تغییر کرده بودند و قاعدتا نیروهای بی تجربه ای بودند، به همین دلیل مدیریت و برنامه ریزی ضعیف بود!

واقعا صدایش بلند شد. یعنی واقعا دست اندرکاران ساخت فیلم، مخاطب را به این دلیل تا اینجا آورده بودند که این حرف را بزنند و بگویند فاجعه منا تحت تاثیر مدیریت ضعیف بوده است!

پناه بر خدا!!

یعنی اگر کس و کار خودتان هم در فاجعه منا کشته می شدند باز هم این حرف را می زدید! احساس نمی کنید این توهین به شعور و احساس مخاطب است که بگویید این تعداد کثیر کشته ها، در اثر بی تجربگی اتفاق افتاده است!

متاسفانه غالب اصحاب رسانه کار را به جایی رسانده اند که باید بگوییم: 

ما را به خیرتان امیدی نیست شر مرسانید!

نخواستیم برای این مملکت فیلم بسازید.

 


جمعه 97 آبان 4 , ساعت 12:27 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقاجانم اجازه!

 

"یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیما..." جمله ای بود که ذهنش را درگیر کرده بود.

برای خودش جمله را تحلیل کرد، فکر کرد که در واقعه عاشورا معنای این جمله یعنی چه؟

ساده بود!

یعنی اگر مرد بودی باید شمشیر به دست، از امامت مقابل یک لشکر 30هزار نفری دفاع میکردی و در آخر هم قطعه قطعه می‌شدی..! 

اگر هم زن بودی تازیانه میخوردی...

و به اسارت می بردنت و همه آن اتفاقاتی که گفتنش روضه مکشوف است!

یعنی آدمهایی که وقتی یاد مصیبت اباعبدالله الحسین سلام الله علیه میفتند، چنین می گویند حاضرند تمام این اتفاقات را تحمل کنند؟!

 

و اما بعد...

سر کلاس دانشگاه نشسته بود.

 آخر کلاس قرار شد دانشجویان، گروهی در فضای مجازی تشکیل دهند تا مطالبی که استاد به نماینده ارسال می‌کند در گروه قرار داده شود.

طبق معمول نظرات در مورد اینکه کدام پیامرسان را انتخاب کنند مطرح شد.

 اسم تلگرام و واتساپ که به میان آمد، دو نفر از دانشجویان گفتند: استفاده از تلگرام اشکال دارد. چرا از ایرانی استفاده نمی‌کنید؟! از سروش استفاده کنید.

پاسخی که دریافت شد جالب بود. 

نماینده گفت آخر همه سروش ندارند!

با خودش فکر کرد مگر نصب یک پیامرسان چه زحمتی دارد که حاضر نیستیم به هوای اطاعت از حرف ولی امر مسلمین جهان متحملش شویم؟! 

اطاعتی که سفارش امام زمان سلام الله علیه هست و خدمت به جامعه اسلامی است. جامعه ای که قرار است به سمت تمدن اسلامی پیش برود.

تمدنی که ان شاءالله قرار است زمینه ساز ظهور حجت خدا سلام الله علیه شود.

یاد عبارت " یا لیتنی کنت معکم" افتاد! 

از خودش سوال کرد حاضر نیستیم کمی صبوری کنیم و زحمت نصب و کار کردن با پیامرسان ایرانی را به خود بدهیم، چگونه می‌خواهیم در راه امام قطعه قطعه شویم!!!


جمعه 97 مهر 20 , ساعت 7:31 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقاجانم اجازه!

 

داشت به تفاوت ها فکر می‌کرد، تفاوت میان انسان‌ها...

یادش آمد وقتی آدم می‌خواهد با کسی ارتباط بزند، یکی از راه‌هایش این است که از طریق وجوه اشتراکش با طرف مقابل اقدام می‌کند.

آن وقت این وجوه اشتراک هستند که سبب کشش آدمها به سمت یکدیگر می‌شوند. همان جمله معروف: الجنس مع الجنس یمیلون!

بنابراین تفاوت ها هم همین کار را در حالت عکس انجام می دهند.

البته از آنجایی که انسان تنوع طلب است و «فی کل جدید لذه!» اولش تفاوت ها برایش جذاب می‌شوند، اما بعد از مدتی دافعه ایجاد می‌کنند.

در واقع طبق همین قاعده تنوع طلبی اگر آدم دل به خودخواهی‌هایش بدهد، تفاوت‌ها زود برایش تکراری می‌شود و یا در تزاحم با خواسته هایش قرار می‌گیرد.

قبول دارم، بعضی از تفاوت‌ها خط قرمز آدم هستند. البته می‌دانید خط قرمز زمانی منطقی ست که خداخواهانه باشد وگرنه می‌شود خودخواهانه!

خط قرمزهای خدا را نمی‌شود کنار گذاشت، یعنی نباید کنار گذاشت!

اما تفاوت‌هایی که حاصل خط قرمزهای من درآوردی است و نشأت گرفته از منیت آدم!!! و حاضر نیستیم از آن‌ها در بعضی از موقعیت‌ها بگذریم.

اینجاست که این تفاوت‌ها آرام آرام رابطه آدم‌ها را مضحمل می‌کند! مثل کاری که جوهرنمک می‌کند! منتهی خیلی نرم و بی سروصداتر از آن!

آن قدر نرم که زمانی متوجه می‌شویم که دیگر کار از کار گذشته و می‌شود حکایت همان شتری که به حدی بار روی آن گذاشته بودند که با یک پر سقوط کرد! یعنی دیگر تاب همان یک پر را هم نداشت.

این‌گونه می‌شود که طناب محبت بین آدم‌ها به حدی نازک می‌شود که با یک رفتار یا یک دلخوری دیگر تاب نمی‌آورد و پاره می‌شود.

قید همه چیز را می‌زند، قید همه آن نان و نمکی که با هم خورده‌اند و همه لحظات خوبی که داشته‌اند....!

‌و ما باز غافل از اینکه چرا چنین شد؟ و امان از منیت!!! و ما أدرئک منیت!

و پناه بر خدا از راه‌کارهای ابلیس که نمی‌گذارد منصفانه در مورد خودت قضاوت کنی و بازی‌ات می‌دهد. می‌گوید بیا و رها کن این رابطه را تا طرف مقابلت کمتر از دستت اذیت شود!

الله اکبر!

امان از این وسوسه های ابلیس و ساده‌انگاری آدمیزاد، که به این موضوع فکر نمی‌کند اگر من واقعا می‌خواهم طرف مقابلم کمتر اذیت شود خب کمی این تفاوتهای قابل اغماض را کنار بگذارم.

تفاوت‌هایی که خط قرمز خدا نیستند.

غافل اینکه خدا هم سربعضی تفاوت‌ها میگذرد!

آن‌ها را با تفاوت‌هایشان می پذیرد.

یعنی ترجیح می‌دهد بنده‌اش را نگه دارد و سریع او را از دایره ولایت پرت نمی‌کند بیرون. حتی با همین اغماض‌ها الفت را میان قلوب مومنین حفظ می‌کند.

ما آدم‌ها را چه می‌شود که از خدا جلو می‌‌زنیم؟؟؟

تا حالا فکر کردیم که پافشاری روی خط قرمزهای غیرمنطقی در واقع پاگذاشتن روی خط قرمزهای خداست!!!

 

حرف آخر:

خدای خوبم

توفیق بده عالم بی عمل نباشم...

پ. ن:

و این گونه می‌شود که لحظات شیرین زندگی تبدیل به تلخ ترین تجربه های آدم می‌شود و می‌شویم حکایت آدمی که از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد...


   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ