سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آنکه ایمانش را خالص کرد، هدایت یافت . [امام علی علیه السلام]
 
شنبه 96 آبان 6 , ساعت 8:12 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم!

آقای خوبم اجازه!

 

اندر حکایت جدایی!

اولش که با طرف آشنا می شوی برایت مثل بقیه آدمها یک فرد عادی است.

کم کم که می گذرد از بعضی ویژگی هایش خوشت می آید.

بسیاری اوقات این حس دو طرفه می شود. این طوری می شود که دو نفر به هم علاقه مند میشوند!

کم کم این علاقه بیشتر می شود. گاهی اوقات که خیلی زیاد می شود تند تند دلتنگ هم میشوند آنقدر که هر روز باید باهم صحبت کنند حضوری نشد تلفنی!

حتی به روزی دو مرتبه هم می رسد!

و باز هم کم کم این علاقه و دلتنگی بیشتر می شود، آنقدر که تا می توانند شکار لحظه ها می کنند تا از هر فرصتی برای دیدن هم استفاده کنند.

نمی دانم این اوج محبت کجاست؟! ولی هر جاهست تازه شروع جدایی است!

شروع تکراری شدن محبت و عادی شدن برای همدیگر!

خیلی زود این عادی شدن اتفاق می افتد. خیلی زود یعنی دیردیرش دوسه سال!

آرام آرام رفتارها تغییر میکند.

لحن گفت و گو و کلمات عوض می شود.

جایگزین ها زیاد می شود! حالا فرقی نمیکند این جایگزین میتواند انسان های دیگر باشند، می تواند مشغله باشد، حتی می تواند فضای مجازی باشد!

خلاصه هر چیزی که رغبت به آن جایگزین رغبت آدمها نسبت به هم می شود و علاقه شان را نسبت به هم کمرنگ می کند.

آنقدر کمرنگ که گاهی اوقات دیگر نسبت به اشتباهات یکدیگر واکنش هم نشان نمیدهند!

شاید اگر قبلا یک دلخوری می دیدند برای اینکه مبادا این دلخوری تقویت شود مسالمت آمیز مطرحش می کردند و حلش می کردند.

اما بعد از یک مدتی عادی شدن، دیگر در مورد رفتارهای یکدیگر حساسیت به خرج نمیدهند و کم کم می روند در فاز بی تفاوتی و تحمل!

و این اتفاق زمانی می افتد که تذکرات قبلی به جایی نمیرسد! و طرفین اصلا خودشان را می زنند به آن راه و هیچ رقمه متوجه اشتباهاتشان نمی شوند!

یعنی یه جورهایی نمی خواهند متوجه بشوند!

نمی خواهند به این فکر کنند که اگر از روی چهارپای منیت شان پایین بیایند و این همه برای خودشان عصمت قائل نباشند متوجه خطایشان می شوند و خیلی راحت با دو تا حرکت اصلاحی کوچک همه چیز به خیر و خوبی تبدیل می شود.

فقط کافی ست گاهی اوقات با خودشان بگویند شاید من مقصر باشم!

اما این روال بی تفاوتی خیلی طول نمیکشد! شاید نهایتا یکی دو سال!

این وسط کاسه صبر است که دارد لبریز می شود، آنقدر لبریز که دلت میخواهد قید آن همه علاقه را بزنی و آرام آرام خودت را کنار بکشی و خودت را کنار می کشی!!!

و باقی قضایا...

 

 

و اما بعد...

دوستان عزیز!

دنیا کوچکتر و کوتاه تر از این هست که بخواهیم با خودخواهی ها و سهل انگاری هامون توفیق خدمت به خلق خدا رو از دست بدیم! پس قدر همدیگر رو بدونیم!

آدمها عروسک خیمه شب بازی نیستند که هر وقت حال کردیم با آن ها خوش و خرم باشیم و هر وقت هم حسش نبود بی خیالشان شویم!


یکشنبه 96 مهر 30 , ساعت 8:48 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

دوستان مهربانم سلام، قبل از خواندن این مطلب لازم است نکته ای را متذکر شوم، مطلب زیر به این معنا نیست که دانشگاه همیشه و برای همه افراد بد است. دانشگاه جای کسانی است که قبل از رفتن به دانشگاه اعتقادات خود را مستحکم کرده و هدف خود را معین کرده باشند. ضمنا خواهش می کنم هنگام خواندن این مطلب تقصیر را به گردن جنس مخالف خود نیندازید چرا که ما همه مقصریم!!!

 

دیده ای آدم توی زندگی اش از خیلی چیزها بدش می آید! مثلا من بدم می آید از اینکه سر کلاس به بغل دستی ام نگاه کنم، تا بپرسم « جمله آخر استاد چه بود؟»و ببینم به جای تخته به دختر جلویی نگاه می کند،

من بدم می آید از اینکه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همکلاسیمان به جای انکه نگاهش به جزوه باشد،

به ناخن های نارنجی رنگش نگاه می کند.

من بدم می آید هر وقت به بوفه می روم باید از جلو دانشجویانی رد شوم که بدون هیچ خجالتی در مورد مش موی دختر همکلاسیشان صحبت می کنند.

من بدم می آید از اینکه وقتی از دوستم می پرسم می داند کدام یک از دخترها جزوه ی تمیز و کافی دارد؟

بگوید همان که رژ لب مسی می زند و پشت چشمش را آبی می کند،

من بدم می آید از اینکه ساعت هفت صبح با یکی از از دخترهای هم کلاسم هم زمان از مترو پیاده می شویم اما همیشه دیرتر از من به کلاس می رسد،

چون اول می رود دستشویی های ساختمان ابن سینا و بعد با صورت رنگی تر به کلاس می آید.

من بدم می آید از اینکه یکی از دخترهای هم دوره ی ما آن قدر ساده بود، حالا مثل عروس ها خودش را درست می کند.

از این یکی برای این بدم می آید، که نمی فهمم در دانشگاه ها، چی به آدم ها یاد می دهند که اینجور تغییر می کنند.

دانشگاه جای درس خواندن است.

برای درس خواندن هم مهم نیست چه ریخت و قیافه و تیپی داشته باشی، چه برسد که اینقدر سقوط کنی؟!

استاد، چند روز پیش وقتی کلاس تمام شد، گفت معایب مانتوی تنگ از مزایایش بیشتر است.

می خواستم حالا که استاد بحثش را مطرح کرد، بروم از آن دختری که آن قدر مانتویش تنگ است که هر لحظه فکر می کنی الان یا نفسش بند می آید یا دکمه اش می پرد هوا،

بپرسم لطف آنکه بدنش را برای این همه چشم در این لوله بخاری قاب گرفته است چیست؟

اما نرفتم چون دوست نداشتم کسی مرا کنار او ببیند!

می دانید من همیشه فکر می کردم فرق آدم از روزی که پا به دانشگاه،

آن هم شریفش می گذارد تا روزی که از آن خارج می شود فقط در سطح معلومات، فرهنگ و شعورش است،

آن هم در جهت صعودش، ولی حالا هر چه می خواهم برهنگی را در یکی از این ها جا بدهم نمی توانم!

من بدم می آید از اینکه دانشگاه به جای آنکه چیزی به آدم بدهد، چیزی ازش بگیرد،

آن هم چیزهای نایاب و با ارزشی مثل حیا از دخترها و غیرت از پسرها؟!

من خیلی بدم می آید، آنقدر که می خواهم همه این چیزها را از جلو چشمم دور کنم.

 


جمعه 96 مهر 21 , ساعت 2:31 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه

 

 

سلام رفیق! خوبی؟

دقت کردی ما هر روز با انتخاب های متعددی مواجهیم، انتخابهایی با رنگ و لعاب متفاوت

اما گاهی از این انتخابها خیلی مهم هستند، آنقدر مهم که فلشی مستقیم میشوند به سمت آخر و عاقبتمان!

چیزی که نتیجه این انتخابها را برای ما سیاه و سفید و یا حتی خاکستری می کنند پیش فرضهای ما هستند.

یعنی چه؟! الان می گویم..

منظورم از پیش فرض، دلایلمان برای انتخاب است.

بعضی ها اسم این دلایل را می گذارند ایدئولوژی!

بعضی ها هم می گویند باور مذهبی

و بعضی دیگر می گویند عشق! (که البته این آخری انواع خودش را دارد! عشق زمینی یا معنوی)

اینکه ته فلش انتخاب مان، ما را به کجا می برد به دلایل ما بستگی دارد.

اگر عشقت زمینی باشد ته انتخابت همان دنیایی است که با مرگ تمام می شود و وسر از خاک گور در می آورد که این البته ظاهر قضیه و یک صحنه کوچک آن است!

میدانی عشق زمینی یعنی چه؟!

یعنی اینکه معشوقت فعل بودن تو را طوری صرف کند که برایش صرف داشته باشد!

یعنی تا زمانی که با تو حال می کند دوستت داشته باشد. آن وقت حسرت یک عمر سرکاربودن تو را خواهد کشت!

حالا خودت ببین ته فلش این انتخاب چه می شود؟

اگر منظور از ایدئولوژی هم همان دودوتاچهارتای دنیایی باشد بازهم به جایی نمی رسد. ته ته اش می شود همان خاک گور! (1)

اما اگر انتخابت طبق برنامه کسی باشد که بودنت از آن نشأت گرفته و به همان ختم خواهد شد آن وقت بُرد خواهی کرد.(2)

و فلش انتخابت به خاک گور ختم نمی شود.

تو بزرگ می شوی..

خیلی بزرگ تر از آن که بشود با چرتکه دنیا و آدمهایش محاسبه کرد.

آن وقت است که دیگر می فهمیم این که دنیا متاع قلیل است یعنی چه!

دنیا برایمان کوچک می شود..

راستی!

دلایل ما برای انتخابهایمان چیست؟!

 

و اما بعد...

خدای خوبم!

کمک مان کن دلایلمان برای انتخاب، دنیای کوچک نباشد.

کمک مان کن ما و انتخابهایمان بزرگ باشد و ته فلش انتخاب مان به تو و اولیاء تو برسد.

یاعلی

 

(1) دوست داشتی سرانجام مرتضی و حمید در فیلم سیانور را ببین. هر دو تیرباران شدند اما مرتضی کجا و حمید کجا!!!

(2) إنالله و إنا إلیه راجعون


سه شنبه 96 مهر 18 , ساعت 9:25 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

واسطه ام می شوید آیا؟؟؟

 

سلام خدای خوبم..

 

دنیا را خلق کردی که مرا به تو برساند..

مخلوقاتت را خلق کردی تا مرا به تو برسانند..

و خلق کردی تا من از این فرصت استفاده کنم تا بیشتر به تو نزدیک شوم...

و من چقدر کودک بودم! و کاش کودک بودم!

کاش وفای کودکان را داشتم و کاش صفای کودکان را..

 چه بد کرده ای بر پرونده عملم حک کردم!

که دنیا را بر تو ترجیح دادم!!!

و آدمهایش را!

و چه بد غفلتی کردم که یادم رفت دنیا برای نزدیک ترشدنم به تو بود، نه اینکه دنیا را برگزینم و تو را فراموش کنم!!!

و مرتکب چه بد خسرانی شدم که رضایت خلقت را بر رضایت تو ترجیح دادم................

و هم اکنون مقر و معترفم به اشتباهم، به خطایم، به غفلتم...

مرا می پذیری آیا...؟

مرا مورد عفو و غفران و بخششت قرار می دهی آیا...؟


دوشنبه 96 مرداد 30 , ساعت 9:38 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آجرک الله 

یا بقیه الله

 

آقای خوبم مددی

این بار قلم نمی نویسد!

نمیدانم!

شاید هم می نویسد اما من نمیتوانم بخوانم 

و شرط خواندن عاشقی ست..

همان بزرگ ترین مشغله ای که بر سر کویش دل از همه دل مشغولیها می بُرند و پر می کشند!

و منِ دلبسته این متاع قلیل را چه به عاشقی!

چه به دل کندن!

من زیر این همه بار مانده را چه به سبک باری!

چه به سبک بالی!

و چه به پرکشیدن!

 

خدایا ضعف من می بینی و اشتیاق را هم همین طور...

خدای کریم من، کرمت دور می کند از من این پندار که آنچه شایسته ضعف من است با من رفتار کنی

و 

خدای رحمن من، چه زیبا رحمت رحمانیه ات حلاوت امید را به جانم می نشاند که مطابق اشتیاقم با من رفتار خواهی کرد..

 

خدای رحیمم، چشم به راه عنایت توام

میشود آیا

مطابق رحمت رحیمیه ات با من رفتار کنی؟؟؟


دوشنبه 96 مرداد 23 , ساعت 11:22 صبح

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

باز هم پرکشیدنی دیگر

باز هم به رخ کشیدنی دیگر

و باز هم خدا خواست عشق بازی با اولیائش را برای همگان به رخ بکشد...

 

سلام بر شهید راه حق، آقامحسن عزیزم

چه غلغله در عالم به پا کردی!

آدم که پشت به دنیا می کند تازه دنیا به دنبالش می افتد و التماسش می کند..

اما کاش این غلغله همیشگی بود!

کاش اهل نسیان نبودیم!

کاش برای اینکه عاشق بمانیم نیاز نبود هر بار سر عاشقی بر سر عاشقی برود!

آقا محسن جان

شما که در اوج لذت و عشق بازی هستید اما بیچاره ما!

بیچاره ما که هر ازگاهی درگیر یک موج می شویم و بعد...

بعد یادمان می رود در کجا  هستیم!

درگیر چه چیزهایی هستیم!

چه چیزهایی سرمان را در خمره غفلت فرو برده!

یادمان می رود که عاشقی غفلت نمی شناسد.

یادمان می رود عشاق حواسشان به تمام لحظات زندگی شان است که مبادا چنان نکنند که از خوب بودن و بلکه خوبتر بودن خارج شوند!

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

شهید حججی

 

حرف آخر!

نه ما را با داعش صنمی است و  نه داعش را با وجود مبارک رسول الله!

اسلام را با داعش محک نزنید!

 


جمعه 96 تیر 16 , ساعت 7:48 عصر

 

بسم الله النور 

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

نوبت دومین امتحان شان رسید. کلی با یکی از همکلاسی هایش درس خوانده بودند.

علاوه بر مطالعه کتاب، تلفنی و حضوری مباحثه کرده بودند.

تازه خلاصه نویسی هم کرده بودند و خلاصه ها را هم مرور کرده بودند.

آخرین مرور را باهم داشتند که حدود یک ساعت و نیم مانده به امتحان یکی از همکلاسی ها تماس گرفت و گفت می خواهیم زمان امتحان را تغییر دهیم!

احتمالا چون فکر میکرد که آمادگی ندارد! البته این فقط فکری بود که از سر نگرانی نیاوردن نمره خوب!به ذهنش همکلاسی اش خطور کرده بود!

خلاصه اینکه علیرغم میل باطنی اش با تغییر زمان امتحان موافقت کرد.

راه افتادند به سمت دانشگاه..

خیلی تلاش کردند، خیلی..

مدیر گروه گفته بود که نامه بنویسید و همه تان پایینش را امضا کنید.

امضا کردند و بردند پیش مدیر گروه.

تعجب کردند! چون مدیر گروه پایین نامه را امضا نکرد!

گفت بروید پیش فلان آقا که مسئول امتحانات است، ایشان مسئول هستند!

رفتند...

مسئول امتحانات گفت: من مسئول نیستم! مدیر گروه مسئول است!!!

خلاصه! از بس این دو مسئول محترم! و یکی دیگر از مسئولین به همدیگر پاسش دادند دیگر داشت کم کم احساس توپ فوتبال بودن به او دست می داد!

کلی تنش و اضطراب و نگرانی، آخرش هم هیچی به هیچی! و ده دقیقه از شروع آزمون گذشته وارد جلسه امتحان شدند!

ناگهان دید استاد سرجلسه هستند. از خجالت آب شد! دلش میخواست زمین دهان باز کند.

خجالت زده بود که چشم در چشم استادی شد که با تمام وجود در تدریس از خودش مایه گذاشته بود و حالا او به عنوان یک دانشجوی معترض خودسر! میخواست زمان آزمون را تغییر دهد!

آن هم آزمونی که برایش کلی خوانده بود و آماده بود!

اما از حقش گذشت تا متهم به خودخواهی نشود. تا همکلاسی هایش فکر نکنند که او فقط به فکر خودش است!

...

سر جلسه نشست!

ناگهان دید همکلاسی اش که شاگرد اول بود و خواستار تغییر زمان امتحان، زد زیر گریه و هنوز برگه را نگرفته، جلسه را ترک کرد!

برگه سوال را روی میز گذاشت و به دنبال همکلاسی اش رفت.

حیرت کرده بود! کسی که حدود 41 سال داشت به خاطر اینکه آمادگی کسب نمره عالی را نداشت گریه می کرد!!!

با کلی دلجویی و دلداری دادن استاد و دانشجویان و مسئول امتحانات، دانشجو به سر جلسه بازگشت!

امتحان را شروع کردند!

نگاه به برگه کرد..

و یک نگاه به همکلاسی هایش..

سوالات ساده بودند اما غالبشان می گفتند هیچ چیز یادمان نمانده!

مطالب از ذهن او و همکلاسی هایش پریده بود!

با خودش گفت آیا این خودخواهی نیست! به این فکر کرد که خوش انصاف، مرد و مردانه می رفتی واحدت را حذف میکردی!

چرا این همه آدم را به تنش انداختی و زحماتشان را به باد دادی؟؟؟

(تازه بگذریم از حواشی دیگر اتفاق که مجال گفتن نیست)

جلسه امتحان تمام شد و در سکوتی توام با ناراحتی برگه ها را تحویل دادند.

صلاح ندید با همکلاسی اش بحث کند که چرا چنین کردی؟! اتفاقی بود که افتاده بود.

فقط به او گفت اگر من جای تو بودم واحدم را حذف میکردم و به بقیه این همه زحمت نمی دادم.

کاشف به عمل آمد همکلاسی اش میخواست حذف کند اما دو تن از دانشجویان به او گفته بودند بیا زمان را تغییر بدهیم، ما هم آماده نیستیم.

دلش از این سوخت که یکی از آن دو نفر بچه درس خون بود و قطعا نمره بالایی کسب می کرد!

اما به خاطر خودخواهی بابت اینکه دلش میخواسته نمره اش خیلی بالا شود، او را تحریک به تغییر زمان امتحان کرده بود!

و ته همه این خودخواهی ها شد نادیده گرفتن زحمات دیگر افراد کلاس، حتی نادیده گرفتن زحمت یکی از دانشجویان که 25 روز در بیمارستان بستری بوده و فقط چند روز قبل امتحان مرخص شده و فرصت درس خواندن داشته است! و از کاشان با آژانس خود را به دانشگاه رسانده بود!

و یکی دیگر از ته مانده های خودخواهی های آن روز، شد کدورت بین دو سه نفر از دانشجویان شد و قهر آنان!

راستی رفیق!!

حواسمان به خودخواهی های مان هست!

حواسمان هست که دیگران خلق نشده اند که هر چه ما خواستیم چشم بگویند و اطاعت کنند بدون اینکه ما به خودمان زحمت بدهیم و کمی شرایط شان را درک کنیم!

 

 

 


<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ