سفارش تبلیغ
صبا
آمیزگارى با مردمان ایمنى است از گزند آنان . [نهج البلاغه]
 
چهارشنبه 88 اردیبهشت 30 , ساعت 9:34 صبح

خدایا مرا دیگر زندگی بس است

از آن موقع که دل به ارادت و محبتت دادم همیشه دل نگرانی درون دلم بود، همیشه آشوبی سخت که مبادا روزی رسد که... .

باورم نمی شد همانگونه که الان نیز باورم نمی شود. چگونه باور کنم رفتنت را که تو تنها کسم بودی، پدرم، تکیه گاهم، زندگیم و دل خوشیم بودی.

 با رفتنت حتی باور ظهور نیز از دلم رفت. و من ماندم و یک عالم بزرگ تنهایی. من ماندم و بار عظیمی از غصه و درد هجر روی تو. و این در حالی است که شناختی آن گونه که باید برایم نسبت به تو حاصل نشده بود.

بگذار خطابت کنم پدر، پدر مهربانم می دانی تنهایم گذاشتی، می دانی رهایمان کردی، رفتی پیش محبوب و معشوق ازلی و ابدی ات. اما نگفتی ما در فراقت چه کنیم.

این رسم پدری بود؟ این رسم استادی بود؟ چه بگویم که هر چه می گویم داغ دلم شدت می گیرد. دیگر بی تو ماندن و نفس کشیدن چه سخت و طاقت فرسا خواهد بود... .

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت ای دوست          هجران روی دوست دل ما را کباب کرد       

 


یکشنبه 88 اردیبهشت 20 , ساعت 9:39 عصر

 

که خبر داشت که با بودن من فاطمه ام،    سرو کارش به شب و غسل و کفن می افتد

سلام بر تو ای رسول خدا، سلامی از طرف من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسیده است!

ای پیامبر خدا، صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه(سلام الله علیها) کم شده، و توان خویشتنداری ندارم، اما برای من که سختی جدایی تو را دیده،و سنگینی مصیبت تو را کشیدم، شکیبایی ممکن است.

این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامی تو میان سینه و گردنم «پس همه از خدائیم و به خدا بازمی گردیم».

پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد، و به صاحبش رسید، از این پس اندوه من جاودانه، و شبهایم، شب زنده داری است، تا آن روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند. به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند، از فاطمه (سلام الله علیها) بپرس ، و احوال اندوهناک ما را از او خبر بگیر، که هنوز روزگاری سپری نشده، و یاد تو فراموش نگشته است.

سلام من به هر دوی شما، سلام وداع کننده ای که از روی خشنودی یا خسته دلی سلام نمی کند. اگر از خدمت تو باز می گردم از روی خستگی نیست، و اگر در کنار قبرت می نشینم از بدگمانی بدانچه خدا صابران را وعده داده نمی باشد.


سه شنبه 88 اردیبهشت 8 , ساعت 9:48 عصر

جرعه ای بر کام خسته زمین:

زینب است و یک وسعت، تاریخ حریت و شجاعت، زینب است و یک آغوش معطر، عفاف و حیا.

زینب است و یک دهان فریاد و خروش بر ضد ستم و افشاگری بر ضد سلطه فریب.

مردانمان از او درس جوانمردی می آموزند. زنانمان در مکتب او الفبای دین داری و حق مداری را  می آموزند.

ای زینب! ای تندیس صبر و وفا! حدیث وفا را از روزی آموختیم که پروانه وار گرد شمع حسین (علیه السلام) می چرخیدی و خود را به آتش این عشق می زدی. صبر را از تو آموختیم که از دریای خون گذشتی و شهادت  72 ستاره را با چشم دیدی و بر پیکر خورشید و حنجر خونین بوسه زدی. ای زینب! ای آئینه فاطمه نما! ای زینب! ای همسایه آبهای آتشین! ای شعله ورترین عطش که جرعه جرعه بر کام خسته زمین چکیدی! نامت قله ای است باستانی که هیچ پرنده خیالی تا کنون بر آن بال نگشوده است.

چقدر به ماه ماننده ای، آنگاه که شب از چهارسو نفیر می کشد و کوچه های سکوت در هزار توی ظلمتی قیرگون فرو می رود. و ای زینب! ای عقیله بنی هاشم سلام بر تو آنگاه که متولد شدی! از دامان مادرت زهرای اطهر و درس گرفتی در مکتب پدرت علی مرتضی. ای خدای صبرهای زینب! ما را در مسیر محنت های زندگی و در دفاع از اسلام و قرآن صبری زینب گون عطا گردان.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ