سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دو تن به خاطر من تباه شدند : دوستى که از اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض مرا در دل کاشت . [نهج البلاغه]
 
چهارشنبه 99 شهریور 12 , ساعت 9:48 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقاجانم اجازه

 

چند وقتی می شود دست به قلم یا همان صفحه کلید نشده ام شاید بخاطر این است این مدت سری به خودم نزده ام.

گاهی اوقات آنقدر به خودم سر نمیزنم، کم کم برای خودم غریبه میشوم!

آنقدر که تاب نمیارم کنار خودم بنشینم!

اما حالا...

حالا دلم برای خودم تنگ شده!

برای اینکه کنار هم بنشینیم و یک لیوان چای با هم بخوریم و گپی بزنیم.

از داشته ها و نداشته ها بگوییم.

از جلو رفتن ها و عقب ماندن ها..

از اینکه چه چیزهایی نشاط به من میدهد و چه چیزهایی خسته ام می کند.

خلاصه یه کم هم به خودم بپردازم.

اشتباه نشود منظورم این نیست که دچار منیت شوم یا تفکر اومانیستی پیدا کنم.

آخر تا تکلیفم با این خود معلوم نشود، ندانم چه میخواهد و چه نمیخواهد، چه چیزی خوشحالش میکند و چه چیزی ناراحتش میکند که نمیتوانم رشد کنم.

به آرامش هم نخواهم رسید..

مثل آدمی که تا گم کرده اش را پیدا نکند نمیتواند به بقیه مسائل زندگی اش بپردازد.

و حالا من گم شده ام و چقدر از این همه سرگشتگی خسته ام.

و چقدر دلم برای خودم تنگ شده

خدایا میشود مرا پیدا کنی و به من بنمایانی و بشناسانی تا تو را بشناسم. (1)

 

پ ن: امیرالمومنین سلام الله علیه: من عرف نفسه، فقد عرف ربه: هر کس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ