سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت
محبوب ترینِ بندگان نزد خداوند ـ تبارک وتعالی ـ، پرهیزگارانِ پنهان (ناشناخته) هستند . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
سه شنبه 98 آبان 7 , ساعت 10:21 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه !

اینجا وادی عشق است، فاخلع نعلیک..!

ولعت برای یک آرزو زمانی شدت می گیرد که از آنانی که آن را چشیده اند لذت وصلش را شنیده باشی.. آن وقت است که حریص تر می شوی و شروع می کنی به خواهش و تمنا و التماس...

آری التماس...

التماس کردم تا راهم دهند به وادی نور، همان وادی که یازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت یکی از نشانه های مومن قلمدادش کردند... زیارت اربعین...

الحمدلله امضا شد.

همان جا که دیگر «من» معنایی نداشت هر چه بود مولا حسین بود...

عمود 400 بودیم که عبارت پرنور «بسم الله الرحمن الرحیم» بر زبان مان جاری شد تا شیطان در این مسیر بهشتی هم کاسه مان نشود.

تمام اعضا و جوارح به شوق عشق بازی با ولی خدا سر از پا نمی شناختند.. دستی که با ذوق کوله پشتی و چمدان ها را جابه جا می کرد...

چشم هایی که با شوق حظ می بردند عشق بازی خلایق با امام شان را.

پاهایی که انگار در آسمان طی طریق می کردند نه زمین!

گوش هایمان که از ذوق شنیدن «حلابیکم» سر از پا نمی شناختند..

اینجا کجا بود، قطعه ای از بهشت!

فقط اعضا و جوارح مان نبودند که سیر و سلوک می کردند اشیاء هم به غایت هدف شان نزدیک می شدند: معیت ولی خدا...

این کفش ها بودند که افتخار تماس با این زمین بهشتی را داشتند، افتخار جابه جا کردن عشاق الحسین سلام الله علیه را...

باورم نمی شد، اینجا شرط بندگی التماس بود! التماس از زوار الحسین تا لحظاتی هر چند اندک، پای بر چشمان عشاق الحسین بگذارند و در موکب نفسی تازه کنند.

حتی آب هم التماس می کرد.

نمی دانم شاید به جبران آنچه که در کربلا از او فوت شده بود.

حالا التماس می کرد تا آنان که در وادی عشق سیر و سلوک می کردند به او اجازه بدهند تا اندکی لبهای خشکیده شان را تر کند.

طی این طریق دیگر پای جسم نمی خواست بلکه پای دل بود که طی این مسیر را با همرهی خضر ممکن می کرد و فرقی نمی کرد که با پای جسم بروی یا صندلی چرخدار..

هر کس به طریقی عشق بازی می کرد. اصلا عشق بازی جز با خدمت به زوار الحسین معنا نداشت. تمام افتخار خلایق به همین بود. فرقی نمی کرد چگونه، شرطش دادن هر آنچه داشتی بود چرا که در بازار عشق هر گاه هر آنچه بودت دادی خریده شده ای...1

اینجا دیگر کلاس کار با اموال دنیایی نبود. اصلا کلاس گذاشتن با داشته ها معنایی نداشت، چرا همه چیز در محضر ارباب به نداشته تبدیل شده بود و هر آنچه بیشتر نداشتی عاشق تر بودی... همینجا بود که نه تنها ماشین های شاستی بلند دیگر افتخاری برای خودنمایی نداشتند بلکه بهانه ای می شدند برای خدمت رسانی به زوار الحسین.

همگان آمده بودند تا بر درگاه عبودیت سجده کنند و به غایت خلقت خویش می اندیشیدند. انسان به گونه ای... حیوانات و نباتات و جمادات نیز به گونه ای..

عشق از همه بیشتر آنجا تجلی می کرد که کودکان نیز هفت شهر عشق را یک شب طی کرده و در مقابل زوار الحسین زانوی ادب به زمین می زدند تا خوراکی های این کودکان عاشق را با دست و نفس شان متبرک کنند.

 

 

و چقدر اینجا حرف برای گفتن هست. همه آن حرف هایی که قلم از بیان شان عاجز است...

یاعلی

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ