سفارش تبلیغ
صبا
محبوب ترینِ خلق، راستگوترینشان است . [امام علی علیه السلام]
 
یکشنبه 96 مهر 30 , ساعت 8:48 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

دوستان مهربانم سلام، قبل از خواندن این مطلب لازم است نکته ای را متذکر شوم، مطلب زیر به این معنا نیست که دانشگاه همیشه و برای همه افراد بد است. دانشگاه جای کسانی است که قبل از رفتن به دانشگاه اعتقادات خود را مستحکم کرده و هدف خود را معین کرده باشند. ضمنا خواهش می کنم هنگام خواندن این مطلب تقصیر را به گردن جنس مخالف خود نیندازید چرا که ما همه مقصریم!!!

 

دیده ای آدم توی زندگی اش از خیلی چیزها بدش می آید! مثلا من بدم می آید از اینکه سر کلاس به بغل دستی ام نگاه کنم، تا بپرسم « جمله آخر استاد چه بود؟»و ببینم به جای تخته به دختر جلویی نگاه می کند،

من بدم می آید از اینکه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همکلاسیمان به جای انکه نگاهش به جزوه باشد،

به ناخن های نارنجی رنگش نگاه می کند.

من بدم می آید هر وقت به بوفه می روم باید از جلو دانشجویانی رد شوم که بدون هیچ خجالتی در مورد مش موی دختر همکلاسیشان صحبت می کنند.

من بدم می آید از اینکه وقتی از دوستم می پرسم می داند کدام یک از دخترها جزوه ی تمیز و کافی دارد؟

بگوید همان که رژ لب مسی می زند و پشت چشمش را آبی می کند،

من بدم می آید از اینکه ساعت هفت صبح با یکی از از دخترهای هم کلاسم هم زمان از مترو پیاده می شویم اما همیشه دیرتر از من به کلاس می رسد،

چون اول می رود دستشویی های ساختمان ابن سینا و بعد با صورت رنگی تر به کلاس می آید.

من بدم می آید از اینکه یکی از دخترهای هم دوره ی ما آن قدر ساده بود، حالا مثل عروس ها خودش را درست می کند.

از این یکی برای این بدم می آید، که نمی فهمم در دانشگاه ها، چی به آدم ها یاد می دهند که اینجور تغییر می کنند.

دانشگاه جای درس خواندن است.

برای درس خواندن هم مهم نیست چه ریخت و قیافه و تیپی داشته باشی، چه برسد که اینقدر سقوط کنی؟!

استاد، چند روز پیش وقتی کلاس تمام شد، گفت معایب مانتوی تنگ از مزایایش بیشتر است.

می خواستم حالا که استاد بحثش را مطرح کرد، بروم از آن دختری که آن قدر مانتویش تنگ است که هر لحظه فکر می کنی الان یا نفسش بند می آید یا دکمه اش می پرد هوا،

بپرسم لطف آنکه بدنش را برای این همه چشم در این لوله بخاری قاب گرفته است چیست؟

اما نرفتم چون دوست نداشتم کسی مرا کنار او ببیند!

می دانید من همیشه فکر می کردم فرق آدم از روزی که پا به دانشگاه،

آن هم شریفش می گذارد تا روزی که از آن خارج می شود فقط در سطح معلومات، فرهنگ و شعورش است،

آن هم در جهت صعودش، ولی حالا هر چه می خواهم برهنگی را در یکی از این ها جا بدهم نمی توانم!

من بدم می آید از اینکه دانشگاه به جای آنکه چیزی به آدم بدهد، چیزی ازش بگیرد،

آن هم چیزهای نایاب و با ارزشی مثل حیا از دخترها و غیرت از پسرها؟!

من خیلی بدم می آید، آنقدر که می خواهم همه این چیزها را از جلو چشمم دور کنم.

 


جمعه 96 مهر 21 , ساعت 2:31 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه

 

 

سلام رفیق! خوبی؟

دقت کردی ما هر روز با انتخاب های متعددی مواجهیم، انتخابهایی با رنگ و لعاب متفاوت

اما گاهی از این انتخابها خیلی مهم هستند، آنقدر مهم که فلشی مستقیم میشوند به سمت آخر و عاقبتمان!

چیزی که نتیجه این انتخابها را برای ما سیاه و سفید و یا حتی خاکستری می کنند پیش فرضهای ما هستند.

یعنی چه؟! الان می گویم..

منظورم از پیش فرض، دلایلمان برای انتخاب است.

بعضی ها اسم این دلایل را می گذارند ایدئولوژی!

بعضی ها هم می گویند باور مذهبی

و بعضی دیگر می گویند عشق! (که البته این آخری انواع خودش را دارد! عشق زمینی یا معنوی)

اینکه ته فلش انتخاب مان، ما را به کجا می برد به دلایل ما بستگی دارد.

اگر عشقت زمینی باشد ته انتخابت همان دنیایی است که با مرگ تمام می شود و وسر از خاک گور در می آورد که این البته ظاهر قضیه و یک صحنه کوچک آن است!

میدانی عشق زمینی یعنی چه؟!

یعنی اینکه معشوقت فعل بودن تو را طوری صرف کند که برایش صرف داشته باشد!

یعنی تا زمانی که با تو حال می کند دوستت داشته باشد. آن وقت حسرت یک عمر سرکاربودن تو را خواهد کشت!

حالا خودت ببین ته فلش این انتخاب چه می شود؟

اگر منظور از ایدئولوژی هم همان دودوتاچهارتای دنیایی باشد بازهم به جایی نمی رسد. ته ته اش می شود همان خاک گور! (1)

اما اگر انتخابت طبق برنامه کسی باشد که بودنت از آن نشأت گرفته و به همان ختم خواهد شد آن وقت بُرد خواهی کرد.(2)

و فلش انتخابت به خاک گور ختم نمی شود.

تو بزرگ می شوی..

خیلی بزرگ تر از آن که بشود با چرتکه دنیا و آدمهایش محاسبه کرد.

آن وقت است که دیگر می فهمیم این که دنیا متاع قلیل است یعنی چه!

دنیا برایمان کوچک می شود..

راستی!

دلایل ما برای انتخابهایمان چیست؟!

 

و اما بعد...

خدای خوبم!

کمک مان کن دلایلمان برای انتخاب، دنیای کوچک نباشد.

کمک مان کن ما و انتخابهایمان بزرگ باشد و ته فلش انتخاب مان به تو و اولیاء تو برسد.

یاعلی

 

(1) دوست داشتی سرانجام مرتضی و حمید در فیلم سیانور را ببین. هر دو تیرباران شدند اما مرتضی کجا و حمید کجا!!!

(2) إنالله و إنا إلیه راجعون


سه شنبه 96 مهر 18 , ساعت 9:25 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

واسطه ام می شوید آیا؟؟؟

 

سلام خدای خوبم..

 

دنیا را خلق کردی که مرا به تو برساند..

مخلوقاتت را خلق کردی تا مرا به تو برسانند..

و خلق کردی تا من از این فرصت استفاده کنم تا بیشتر به تو نزدیک شوم...

و من چقدر کودک بودم! و کاش کودک بودم!

کاش وفای کودکان را داشتم و کاش صفای کودکان را..

 چه بد کرده ای بر پرونده عملم حک کردم!

که دنیا را بر تو ترجیح دادم!!!

و آدمهایش را!

و چه بد غفلتی کردم که یادم رفت دنیا برای نزدیک ترشدنم به تو بود، نه اینکه دنیا را برگزینم و تو را فراموش کنم!!!

و مرتکب چه بد خسرانی شدم که رضایت خلقت را بر رضایت تو ترجیح دادم................

و هم اکنون مقر و معترفم به اشتباهم، به خطایم، به غفلتم...

مرا می پذیری آیا...؟

مرا مورد عفو و غفران و بخششت قرار می دهی آیا...؟



لیست کل یادداشت های این وبلاگ