سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و فرمود : ] اگر خداوند از نافرمانى خود بیم نمى‏داد ، واجب بود بشکرانه نعمت‏هایش نافرمانى نشود . [نهج البلاغه]
 
دوشنبه 92 دی 2 , ساعت 7:47 عصر

 

به نام آفریدگار مهر

آقا اجازه  !

یا بقیه الله

آجرک الله ...

 

آقاجانم نگاه که می کنم می بینم زندگی ام خیلی بی سروسامان شده!

یعنی شاید آن سامانی که شما دلتان می خواهد را ندارد...

...

رفیق! گاهی اوقات می دانیم کدام راه درست است، فقط باید همت کنیم و سمتش برویم.

اما کار آنجا سخت می شود که نمی دانیم کجای کارمان اشتباه است؟

 و یا «چقدر» از کارمان اشتباه است؟

اما...

ایراد کار از اینجا شروع می شود که آنجاهایی که می دانستم کارم اشتباه است اصلاحش نکردم تا نادانسته هایم برایم مکشوف شود!

آنجا که ندای درونم می گفت: «نرو! این جای کارت اشتباه است... حواست باشد به دام شیطان نیفتی...

حواست باشد از اخلاصت کم نشود...» به حرفش گوش ندادم.

آنجا که می گفت: حواست باشد رنگ و بوی «فکر و گفتار و کردارت» فقط خدایی باشد و لاغیر!

هشدارم می داد که: «فلانی! مبادا کسی غیر خدا را داخل کنی» حرفش را گوش ندادم.

_أه! آدم هم اینقدر ضعیف النفس و بی لیاقت و کوچک!_(1)

رعایت نکردم کلام پدر و استاد نازنین مان،حضرت آیه الله بهجت را که می فرمود:

به چیزهایی که می دانید عمل کنید، مابقی را به شما یاد می دهند.

 و حالا نادانسته هایم باری شده بر دوش دانسته های عمل نکرده ام!


(1) امیرالمومنین سلام الله علیه:«من أخلص نیته، تنزه عن الدنیه»؛ آن که نیتش را خالص گرداند از پستی ها پاک شود.

 

 

و اما بعد...

مولای مهربانم

خارم، ولی به کار می آید حقارتم

آتش بزن که فروزان کنی مرا

کاری نکرده ام که شود باب میل تو

بهترکه خود بیایی و آن سان کنی مرا...


یکشنبه 92 دی 1 , ساعت 9:47 عصر

به نام آفریدگار مهر

آقا اجازه!

یا بقیه الله

آجرک الله...

آقا می خواهم اندکی از رسم بندگی بگویم!

از رسم مولاگفتن با شما... رسم بندگی گفتن با من...

آخر این چه رسم بندگی ست که مولا دلی سوخته و چشمی خونبار دارد و بنده راحت برای خود زندگی می کند...

این چه رسم بندگی ست که مولا به شور و شین است، داغدار ارباب حسین است و بنده آرام است و آرام است و آرام...

این چه رسم بندگی ست که مولا قلبش مالامال از داغ مصباح الهدی است که سرش منزل به منزل در جلوی دیدگان عمه سادات می گشت و بنده قلبش آرام برای خود می تپد!

خدایا ببخشید... از شرم نمی توانم سر بلند کنم... از فکر اینکه تو می دانستی من چه خواهم شد و می دانستی من چه می توانم باشم

و به خاطر همین توانستن بود که خلقم کردی ولی من در خواستن کودکانه خود مانده ام...

خدایا دلم یک وجب بیابان می خواهد که جرعه ای فریاد را در سکوت مبهم دنیا سر بکشم...

رسم بندگی اطاعت بود نه سستی و تنبلی...

رسم بندگی سمعا و طاعة بود نه خودخواهی و خودرأیی...

آمدم بندگی شما کنم نمی دانم چه شد سر از بندگی دل درآوردم!

آقاجانم

اصلا می خواهم بگویم چه روسیاهی هستم...

نمی خواهم آبرویی که با خود بی آبرویی و گستاخی در مقابل ارباب به دنبال دارد...

آری بگذار تا بگویم که نه به عاشورا رسیدم نه به اربعین...

اما... مولاجانم شما آخرین امیدم هستید،

عنایت کنید خط بطلانی بکشید بر تمام بی آبرویی هایم...

امام عصر سلام الله علیه: إنا غیر مهملین لمراعاتکم و لاناسین لذکرکم...

امام عصر سلام الله علیه: ما در رعایت حال شما کوتاهی نمیکنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم؛ که اگر جز این بود گرفتاریها به شما روی می آورد و دشمنان شما را ریشه کن می کردند، پس ازخدا بترسید و ما را پشتیبانی کنید.


<      1   2      

لیست کل یادداشت های این وبلاگ