سفارش تبلیغ
صبا
پرگویی، حکیم را می لغزاند و بردبار را ملول می کند، پس پرگویی مکن که به ستوه آوری و کوتاهی مکن که خوار گردی . [امام علی علیه السلام]
 
دوشنبه 96 مرداد 30 , ساعت 9:38 عصر

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آجرک الله 

یا بقیه الله

 

آقای خوبم مددی

این بار قلم نمی نویسد!

نمیدانم!

شاید هم می نویسد اما من نمیتوانم بخوانم 

و شرط خواندن عاشقی ست..

همان بزرگ ترین مشغله ای که بر سر کویش دل از همه دل مشغولیها می بُرند و پر می کشند!

و منِ دلبسته این متاع قلیل را چه به عاشقی!

چه به دل کندن!

من زیر این همه بار مانده را چه به سبک باری!

چه به سبک بالی!

و چه به پرکشیدن!

 

خدایا ضعف من می بینی و اشتیاق را هم همین طور...

خدای کریم من، کرمت دور می کند از من این پندار که آنچه شایسته ضعف من است با من رفتار کنی

و 

خدای رحمن من، چه زیبا رحمت رحمانیه ات حلاوت امید را به جانم می نشاند که مطابق اشتیاقم با من رفتار خواهی کرد..

 

خدای رحیمم، چشم به راه عنایت توام

میشود آیا

مطابق رحمت رحیمیه ات با من رفتار کنی؟؟؟


دوشنبه 96 مرداد 23 , ساعت 11:22 صبح

بسم الله النور

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

باز هم پرکشیدنی دیگر

باز هم به رخ کشیدنی دیگر

و باز هم خدا خواست عشق بازی با اولیائش را برای همگان به رخ بکشد...

 

سلام بر شهید راه حق، آقامحسن عزیزم

چه غلغله در عالم به پا کردی!

آدم که پشت به دنیا می کند تازه دنیا به دنبالش می افتد و التماسش می کند..

اما کاش این غلغله همیشگی بود!

کاش اهل نسیان نبودیم!

کاش برای اینکه عاشق بمانیم نیاز نبود هر بار سر عاشقی بر سر عاشقی برود!

آقا محسن جان

شما که در اوج لذت و عشق بازی هستید اما بیچاره ما!

بیچاره ما که هر ازگاهی درگیر یک موج می شویم و بعد...

بعد یادمان می رود در کجا  هستیم!

درگیر چه چیزهایی هستیم!

چه چیزهایی سرمان را در خمره غفلت فرو برده!

یادمان می رود که عاشقی غفلت نمی شناسد.

یادمان می رود عشاق حواسشان به تمام لحظات زندگی شان است که مبادا چنان نکنند که از خوب بودن و بلکه خوبتر بودن خارج شوند!

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

شهید حججی

 

حرف آخر!

نه ما را با داعش صنمی است و  نه داعش را با وجود مبارک رسول الله!

اسلام را با داعش محک نزنید!

 


جمعه 96 تیر 16 , ساعت 7:48 عصر

 

بسم الله النور 

سلام آقای خوبم

آقای خوبم اجازه!

 

نوبت دومین امتحان شان رسید. کلی با یکی از همکلاسی هایش درس خوانده بودند.

علاوه بر مطالعه کتاب، تلفنی و حضوری مباحثه کرده بودند.

تازه خلاصه نویسی هم کرده بودند و خلاصه ها را هم مرور کرده بودند.

آخرین مرور را باهم داشتند که حدود یک ساعت و نیم مانده به امتحان یکی از همکلاسی ها تماس گرفت و گفت می خواهیم زمان امتحان را تغییر دهیم!

احتمالا چون فکر میکرد که آمادگی ندارد! البته این فقط فکری بود که از سر نگرانی نیاوردن نمره خوب!به ذهنش همکلاسی اش خطور کرده بود!

خلاصه اینکه علیرغم میل باطنی اش با تغییر زمان امتحان موافقت کرد.

راه افتادند به سمت دانشگاه..

خیلی تلاش کردند، خیلی..

مدیر گروه گفته بود که نامه بنویسید و همه تان پایینش را امضا کنید.

امضا کردند و بردند پیش مدیر گروه.

تعجب کردند! چون مدیر گروه پایین نامه را امضا نکرد!

گفت بروید پیش فلان آقا که مسئول امتحانات است، ایشان مسئول هستند!

رفتند...

مسئول امتحانات گفت: من مسئول نیستم! مدیر گروه مسئول است!!!

خلاصه! از بس این دو مسئول محترم! و یکی دیگر از مسئولین به همدیگر پاسش دادند دیگر داشت کم کم احساس توپ فوتبال بودن به او دست می داد!

کلی تنش و اضطراب و نگرانی، آخرش هم هیچی به هیچی! و ده دقیقه از شروع آزمون گذشته وارد جلسه امتحان شدند!

ناگهان دید استاد سرجلسه هستند. از خجالت آب شد! دلش میخواست زمین دهان باز کند.

خجالت زده بود که چشم در چشم استادی شد که با تمام وجود در تدریس از خودش مایه گذاشته بود و حالا او به عنوان یک دانشجوی معترض خودسر! میخواست زمان آزمون را تغییر دهد!

آن هم آزمونی که برایش کلی خوانده بود و آماده بود!

اما از حقش گذشت تا متهم به خودخواهی نشود. تا همکلاسی هایش فکر نکنند که او فقط به فکر خودش است!

...

سر جلسه نشست!

ناگهان دید همکلاسی اش که شاگرد اول بود و خواستار تغییر زمان امتحان، زد زیر گریه و هنوز برگه را نگرفته، جلسه را ترک کرد!

برگه سوال را روی میز گذاشت و به دنبال همکلاسی اش رفت.

حیرت کرده بود! کسی که حدود 41 سال داشت به خاطر اینکه آمادگی کسب نمره عالی را نداشت گریه می کرد!!!

با کلی دلجویی و دلداری دادن استاد و دانشجویان و مسئول امتحانات، دانشجو به سر جلسه بازگشت!

امتحان را شروع کردند!

نگاه به برگه کرد..

و یک نگاه به همکلاسی هایش..

سوالات ساده بودند اما غالبشان می گفتند هیچ چیز یادمان نمانده!

مطالب از ذهن او و همکلاسی هایش پریده بود!

با خودش گفت آیا این خودخواهی نیست! به این فکر کرد که خوش انصاف، مرد و مردانه می رفتی واحدت را حذف میکردی!

چرا این همه آدم را به تنش انداختی و زحماتشان را به باد دادی؟؟؟

(تازه بگذریم از حواشی دیگر اتفاق که مجال گفتن نیست)

جلسه امتحان تمام شد و در سکوتی توام با ناراحتی برگه ها را تحویل دادند.

صلاح ندید با همکلاسی اش بحث کند که چرا چنین کردی؟! اتفاقی بود که افتاده بود.

فقط به او گفت اگر من جای تو بودم واحدم را حذف میکردم و به بقیه این همه زحمت نمی دادم.

کاشف به عمل آمد همکلاسی اش میخواست حذف کند اما دو تن از دانشجویان به او گفته بودند بیا زمان را تغییر بدهیم، ما هم آماده نیستیم.

دلش از این سوخت که یکی از آن دو نفر بچه درس خون بود و قطعا نمره بالایی کسب می کرد!

اما به خاطر خودخواهی بابت اینکه دلش میخواسته نمره اش خیلی بالا شود، او را تحریک به تغییر زمان امتحان کرده بود!

و ته همه این خودخواهی ها شد نادیده گرفتن زحمات دیگر افراد کلاس، حتی نادیده گرفتن زحمت یکی از دانشجویان که 25 روز در بیمارستان بستری بوده و فقط چند روز قبل امتحان مرخص شده و فرصت درس خواندن داشته است! و از کاشان با آژانس خود را به دانشگاه رسانده بود!

و یکی دیگر از ته مانده های خودخواهی های آن روز، شد کدورت بین دو سه نفر از دانشجویان شد و قهر آنان!

راستی رفیق!!

حواسمان به خودخواهی های مان هست!

حواسمان هست که دیگران خلق نشده اند که هر چه ما خواستیم چشم بگویند و اطاعت کنند بدون اینکه ما به خودمان زحمت بدهیم و کمی شرایط شان را درک کنیم!

 

 

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ