| ميلاد پدرمهربان دو عالم، پايه و اساس دين، حضرت امير المومنين صلوات الله و سلامه عليه بر عاشقان حضرتش مبارک و فرخنده باد. انتخاب مطلب به عهده مولاي نازنينم گذاشتم و کتاب ارزشمند نهج البلاغه را باز کردم، اين گونه بود که اين مطالب ناب در جلوي چشمان من پديدار گشت.
ضرورت واقع نگري در زندگي: به يقين بدان که تو به همه ي آرزوهاي خود نخواهي رسيد، و تا زمان مرگ بيشتر زندگي نخواهي کرد، و بر راه کسي مي روي که پيش از تو مي رفت، پس در به دست آوردن دنيا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست مي آوردي نيکو عمل کن، زيرا چه بسا تلاش بي اندازه براي دنيا که به تاراج رفتن اموال کشانده شد. پس هر تلاشگري به روزي دلخواه نخواهد رسيد، و هر مداراکننده اي محروم نخواهد شد. نفس خود را از هر گونه پستي بازدار، هر چند تو را به اهدافت رساند، زيرا نمي تواني به اندازه آبرويي که از دست مي دهي بهايي به دست آوري. برده ي ديگري مباش، که خدا تو را آزاد آفريد، آن نيک که جز با شر به دست نيايد نيکي نيست، و آن راحتي که با سختي هاي فراوان به دست آيد، آسايش نخواهد بود. بپرهيز از آن که مرکب طمع ورزي تو را به سوي هلاکت به پيش راند، و اگر توانستي بين تو و خدا صاحب نعمتي قرار نگيرد، چنين باش، زيرا تو، روزي خود را دريافت مي کني، وسهم خود بر مي داري، و مقدار اندکي که از طرف بندگان دريافت مي داري، گر چه همه از طرف خداست... . کعبه دل شد حرمت يا علي جان به فداي کرمت يا علي چشم ودل ما نبود سوي کس ما زمحبان علي ايم و بس يا علي ظ†ظˆظٹط³ظ†ط¯ظ‡: علوي | چهارشنبه 26 تير 1387 ساعت 2:47 عصر | |
| ظ†ط¸ط±ط§طھ ط¯ظٹع¯ط±ط§ظ† ظ†ط¸ط± |
| ارزش رازداري ظ†ظˆظٹط³ظ†ط¯ظ‡: علوي | يکشنبه 23 تير 1387 ساعت 5:30 عصر | |
| ظ†ط¸ط±ط§طھ ط¯ظٹع¯ط±ط§ظ† ظ†ط¸ط± |
| به نام پروردگار عشق دوستان مهربانم سلام، قبل از خواندن اين مطلب لازم است نکته اي را متذکر شوم، مطلب زير به اين معنا نيست که دانشگاه هميشه و براي همه افراد بد است. دانشگاه جاي کساني است که قبل از رفتن به دانشگاه اعتقادات خود را مستحکم کرده و هدف خود را معين کرده باشند. ضمنا خواهش مي کنم هنگام خواندن اين مطلب تقصير را به گردن جنس مخالف خود نيندازيد چرا که ما همه مقصريم!!! من بدم مي آيد از اينکه سر کلاس به بغل دستي ام نگاه کنم، تا بپرسم « جمله آخر استاد چه بود؟» و ببينم به جاي تخته به دختر جلويي نگاه مي کند، من بدم مي آيد از اينکه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همکلاسيمان به جاي انکه نگاهش به جزوه باشد، به ناخن هاي نارنجي رنگش نگاه مي کند. من بدم مي آيد هر وقت به بوفه مي روم بايد از جلو دانشجوياني رد شوم که بدون هيچ خجالتي در مورد مش موي دختر همکلاسيشان صحبت مي کنند. من بدم مي آيد از اينکه وقتي از دوستم مي پرسم مي داند کدام يک از دخترها جزوه ي تميز و کافي دارد؟ بگويد همان که رژ لب مسي مي زند و پشت چشمش را آبي مي کند، من بدم مي آيد از اينکه ساعت هفت صبح با يکي از از دخترهاي هم کلاسم هم زمان از مترو پياده مي شويم اما هميشه ديرتر از من به کلاس مي رسد، چون اول مي رود دستشويي هاي ساختمان ابن سينا و بعد با صورت رنگي تر به کلاس مي آيد. من بدم مي آيد از اينکه يکي از دخترهاي هم دوره ي ما آن قدر ساده بود، حالا مثل عروس ها خودش را درست مي کند. از اين يکي براي اين بدم مي آيد، که نمي فهمم در دانشگاه ها، چي به آدم ها ياد مي دهند که اينجور تغيير مي کنند. دانشگاه جاي درس خواندن است. براي درس خواندن هم مهم نيست چه ريخت و قيافه و تيپي داشته باشي، چه برسد که اينقدر سقوط کني؟! استاد، چند روز پيش وقتي کلاس تمام شد، گفت معايب مانتوي تنگ از مزايايش بيشتر است. مي خواستم حالا که استاد بحثش را مطرح کرد، بروم از آن دختري که آن قدر مانتويش تنگ است که هر لحظه فکر مي کني الان يا نفسش بند مي آيد يا دکمه اش مي پرد هوا، بپرسم لطف آنکه بدنش را براي اين همه چشم در اين لوله بخاري قاب گرفته است چيست؟ اما نرفتم چون دوست نداشتم کسي مرا کنار او ببيند! مي دانيد من هميشه فکر مي کردم فرق آدم از روزي که پا به دانشگاه، آن هم شريفش مي گذارد تا روزي که از آن خارج مي شود فقط در سطح معلومات، فرهنگ و شعورش است، آن هم در جهت صعودش، ولي حالا هر چه مي خواهم برهنگي را در يکي از اين ها جا بدهم نمي توانم! من بدم مي آيد از اينکه دانشگاه به جاي آنکه چيزي به آدم بدهد، چيزي ازش بگيرد، آن هم چيزهاي ناياب و با ارزشي مثل حيا از دخترها و غيرت از پسرها؟! من خيلي بدم مي آيد، آنقدر که مي خواهم همه اين چيزها را از جلو چشمم دور کنم. ظ†ظˆظٹط³ظ†ط¯ظ‡: علوي | سهشنبه 11 تير 1387 ساعت 11:32 عصر | |
| ظ†ط¸ط±ط§طھ ط¯ظٹع¯ط±ط§ظ† ظ†ط¸ط± |
| فاطمه ستاره اي در ميان زنان اهل دنياست. (امام صادق عليه السلام) منم عصمت اله و به ساق عرش زيورم حبيبه خدا هستم، حباب نور داورم رضاي من رضاي او، ولاي من ولاي او که من ولية اله و زهر بدي مطهرم ميلاد پربرکت و با عظمت رکن عالم هستي ، دخت خاتم پيغمبران ، همسر مهربان امير المومنين، ام الحسنين (سلام الله عليهما) ، حامي شجاع ولايت و بزرگ و فخر زنان عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بر عاشقان ولايت مبارک و فرخنده باد.
مردي از دوستان اميرالمومنين عليه السلام که فردي با فضيلت و با ايمان بود دچار لغزشي شد که بايد حد بر وي جاري مي شد. امام عليه السلام انگشتان پنجه ي راستش را بريد. آن مرد آنرا بدست چپ گرفته براه افتاد در حالي که قطرات خون از آن مي چکيد. ابن الکوا خارجي خواست از اين جريان رقت بار بنفع حزب آشوبگر خود و عليه امير المومنين عليه السلام سوء استفاده کند، بدين سبب با قيافه اي ترحم انگيز پيش رفت و گفت: دستت را که بريده؟ مرد گفت: « پنجه ام را بريد جانشينان پيامبران، سفيد رويان قيامت، ذيحق ترين مردم نسبت به مومنان، علي بن ابيطالب عليه السلام ، امام هدايت و ...» ابن الکوا گفت: واي بر تو دستت را مي برد و تو اينچنين ثنايش مي گوئي. گفت چرا ثنايش نگويم و حال آن که دوستيش با گوشت و پوستم در آميخته است به خدا سوگند، قطع نفرمود دستم را جز به حقي که خداوند آنرا بر من واجب کرده بود. از نور محبت چه خبر اهل هوس را اين آتش عشق است نسوزد همه کس را ابن الکوا بر علي عليه السلام وارد شد و جريان را شرح داد. علي عليه السلام امام حسن مجتبي عليه السلام را در پي آن مرد فرستاد، امام حسن عليه السلام او را به حضور امير المومنين برگردانيد. حضرت فرمود : اي فلاني در حالي که من دستت را قطع کرده ام با اين حال باز بر من ثنا مي گويي. عرض کرد: چگونه ثناگوي تو نباشم در حالي که محبت و دوستي تو با گوشت و خونم ممزوج شده است. مولاي من دوستت دارم ، اما نه به خاطر خواهشهاي نفسم که آبرو برايم نگذاشته، دوستت دارم فقط و فقط به خاطر اخلاصي که سراسر وجود نازنين و مهربانت را فرا گرفته. عشق وام دار توست. کاش فقط لحظه اي چهره دلربايت را ، نه، کاش فقط لحظه اي سايه اي از تو مي ديدم تا شايد مرحمي بر اين دل طوفان زده ام بود. تا آخرين نفس با افتخار از تو مي گويم و مي خوانم، چرا که از تو گفتن و تو را خواندن ، ياد کردن پروردگار مهرباني ها است. ظ†ظˆظٹط³ظ†ط¯ظ‡: علوي | دوشنبه 3 تير 1387 ساعت 7:56 عصر | |
| ظ†ط¸ط±ط§طھ ط¯ظٹع¯ط±ط§ظ† ظ†ط¸ط± |
| سلمان مي گويد: امير المومنين عليه السلام سرگرم غسل پيامبر صلوات الله عليه و آله بود، من از آنچه که مردم در بيرون خانه انجام مي دادند به او خبر مي دادم و گفتم هم اکنون ابوبکر بر منبر پيامبر صلوات الله عليه و آله نشسته و مردم نه با يک دست بلکه با دو دست، با او بيعت مي کنند. امام عليه السلام فرمودند: اي سلمان هيچ فهميدي اولين کسي که روي منبر پيامبر صلوات الله عليه و آله با او بيعت کرد که بود؟ سلمان: همينقدر مي دانم که او را در سقيفه بني ساعده ديدم که با انصار مخاصمه مي کرد. و اول کسي که با او بيعت کرد بشير بن سعد بود. بعد از او ابو عبيده سپس عمر بن خطاب و سالم غلام ابن حذيفه و معاذ بن جبل. امير المومنين عليه السلام: درباره آنها از تو سوال نکردم، بگو آيا فهميدي اول کسي که از منبر بالا رفت و با او بيعت کرد که بود؟ سلمان: نفهميدم ولي پيرمرد سالخورده اي را ديدم که بر عصا تکيه کرده و در ميان دو چشمش جاي سجده بود و گريه مي کرد تا از منبر بالا رفت و در حال گريه گفت: شکر خدا را که قبل از مردن ، تو را در اينجا مي بينم، دستت را دراز کن ترا بيعت کنم. ابوبکر دست خود را پيش برد و او بيعت نمود و گفت: روزي است مانند روز آدم و از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد. امير المومنين عليه السلام: آيا او را شناختي؟ سلمان: نه، ولي از سخنانش ناراحت شدم، گويا او مرگ پيامبر صلوات الله عليه و آله را به مسخره گرفته بود. امير المومنين عليه السلام: او شيطان بود، خدا لعنتش کند، پيامبر صلوات الله عليه و آله به من خبر داده بود. ( احتجاج طبرسي، ج 1، ص 106- علي آئينه حق نما، ص 111 ) ظ†ظˆظٹط³ظ†ط¯ظ‡: علوي | شنبه 25 خرداد 1387 ساعت 6:0 عصر | |
| ظ†ط¸ط±ط§طھ ط¯ظٹع¯ط±ط§ظ† ظ†ط¸ط± |
| ظ„ظٹط³طھ ظƒظ„ ظٹط§ط¯ط¯ط§ط´طھ ظ‡ط§ظٹ ط§ظٹظ† ظˆط¨ظ„ط§ع¯ |
| [26/4/1387- 2:47 ع] ضرورت واقع نگري در زندگي [23/4/1387- 5:30 ع] جبران زيان خاموشي... [11/4/1387- 11:32 ع] من مقصرم يا تو؟؟؟!!! [3/4/1387- 7:56 ع] معناي عشق چيست؟ [25/3/1387- 6:0 ع] شيطان با ابو بکر پيمان مي بندد [19/3/1387- 1:12 ع] متلاشي شدن کوه از تجلي نور حضرت علي (عليه السلام) [2/3/1387- 9:12 ع] چه انتظار عجيبي؟ [آرشيو شده ها] |