یا امیر المومنین روحی فداک
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
[ و چون زیاد بن ابیه را به جاى عبد اللّه پسر عباس به فارس و شهرهاى تابع آن حکومت داد ، در گفتارى دراز که او را از گرفتن خراج پیش از رسیدن وقت آن نهى فرمود گفت : ] کار به عدالت کن و از ستم و بیداد بپرهیز که ستم رعیت را به آوارگى وادارد و بیدادگرى شمشیر را در میان آرد . [نهج البلاغه]
 
پنج شنبه 95 آذر 4 , ساعت 6:21 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

آقا اجازه!

امام عصر سلام الله علیه: و اما الحوادث الواقعه فارجعوا الی رواه حدیثنا فإنهم حجتی علیکم و أنا حجه الله...

 

گاهی اوقات بعضی رفتارها زیرپوست رفتارهای دیگر جلوه می کند!

یعنی کمی که حواست جمع باشد می فهمی که هدف از حرکت ظاهری طرف مقابلت یک چیزی ورای این حرفها بوده!

البته اگر هم خودمان را به خواب یا خوش بینی زیادی بزنیم چه بسا دیگر باطنی نبینیم!

کمی حوصله به خرج بده رفیق!

الان عرض میکنم!

بعضی از اختیارات و رفتارها در جامعه فقط مختص یک نفر هست و نهایتا اگر ایشون در دسترس نباشند به جانشین ایشون تفویض اختیار میشود.

و انجام اون رفتار خاص ازدیگران یعنی پا توی کفش بزرگتر کردن!

یعنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!

و واقعا این پا تو کفش کردن ها یعنی چه؟!!!

عزای عمومی اعلام کردن فقط کار بزرگتر مملکت هست نه کوچکترها!

حالا که امام زمان سلام الله علیه در غیبت هستند پس باید بریم سراغ نائبشون، که حجت حضرت بر ما هستند.

من نمی فهمم یعنی چی کاری که در شأن رهبر و ولی امر مسلمین جهان هست رو یک نفر دیگه انجام بده.

 

و اما بعد...

آقای روحانی! این چندمین بار هست که شما پا تو کفش بزرگتر می کنید!!!

هدفتان چیست؟

فأین تذهبون؟!

 

 


چهارشنبه 95 آذر 3 , ساعت 10:3 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

آقا اجازه!

 

گاهی دلت میخواهد اوج بگیری.. دلت هوای پرواز میکند.. هوای رهایی..

تلاش میکنی..

بالهایت یا را میگشایی.. اما نمی شود..

.

.

.

پایین را که نگاه میکنم پاهای در گِل گیر کرده ام را می بینم...

سیم خاردارهای حلقوی که مرا زمین گیر کرده اند..

خسته ام..

از این همه گره ها! زنجیرها و..

دلم پرواز می خواهد..

پس کی....؟   کجایی......؟

 

و اما بعد..

آقاجانم!

خسته ام به اندازه تمام روزهایی که ندیدنتان را به نظاره نشسته ام...


پنج شنبه 95 آبان 27 , ساعت 10:13 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

آقااجازه!

 

رفیق حواسمان باشد کاری که می شود با نیت خدایی به عبادت تبدیلش کرد با نیت شیطانی به گناه تبدیل نکنیم!!!

پ ن: برداشت آزاد!

پ ن2: مدیونید خلاف آنچه منظورم بود برداشت کنید!!!اصلا!


دوشنبه 95 مهر 12 , ساعت 8:19 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

آقاجانم تسلیت

آقا اجازه!

 

وقتی خلق و خوی آدمها را نگاه میکنیم می بینیم چقدر تفاوت بین شان است!

انگار که بازار شام باشد انواع و اقسام ویژگی ها را می بینی!

امروز رفته بود توی نخ آدمهای شکر گذار. از یکی از اساتید شنیده بود که ابلیس از کار خوب آدم را به کار بد می کشاند یعنی از فضایل به سمت رذایل می برد.

چطوری؟!

مثلا چطور می شود که شکرگذار خلق الله باشی ولی شکرگذار نباشی!!!

جایی آدمی را دید که در مقابل زحمات کس دیگری به او می گفت متشکرم خیلی زحمت کشیدی ان شاءالله فردا خودم کارها را مرتب انجام میدم!

و منظورش این بود که تو با این همه زحمتی که کشیدی چون خودم نبودم کارها مرتب انجام نشد و بهتر از این می شد انجام شود حالا فردا خودم می آیم و بهترش را انجام میدهم!!!

و اما بعد...

تفسیرش با خودتان!!!


جمعه 95 شهریور 12 , ساعت 9:11 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

تسلیت ارباب نازنینم

آقا اجازه!

 

آمد قلم به دست بگیرد و شروع  کند به نوشتن. قلمش همان صفحه کلید لپ تاپش بود!!

احساس کرد همان حرف های سابق را میخواهد بزند!

بیشتر که فکر کرد دید آخر کسی پیدا نشده که جواب سوالاتش را داده باشد و همین طور سوال روی سوالاتش اضافه شده...!

عادت کرده بود فقط نبیند! گاهی اوقات به لطف خدا با تدبر نگاه می کرد.

نمی دانست دلش که می گرفت خوبتر می دید یا وقتی خوبتر می دید دلش میگرفت!

این بار که دقت کرد دید می شود آدمها را به طور کلی به دو دسته تقسیم کرد.

آدمهایی که واقعا متفاوت از بقیه بودند و آدمهای دیگری که غالبا شبیه هم بودند.

آدمهای متفاوت که البته واقعا آدم بودند و به غایت انسانیت به شدت نزدیک بودند را بیشتر دوست می داشت.

آدم هایی که خوب فهمیده بودند فقط برای خوردن و خوابیدن و توی سروکله زدن برای دقایقی زندگی خلق نشده اند.

دلش میخواست لحظه ای این دست آدمها را ببیند. دلش میخواست کسی را پیدا می کرد که جواب سوالاتش را شهدایی می دادند نه علمایی!

اما دستش نمی رسید!

آخر خودش شبیه آنها نبود.

خیلی با آنها فرق می کرد..

خیلی تا ولی خدا شدن راه داشت..

آنهایی که الان از آرزوهای دنیایی شان دست کشیده بودند و برای حمایت از اسلام و دفاع از حرم عمه سادات راهی خط مقدم شده بودند...

و آنهایی که از این میان غربال می شدند و خدای عاشق با شهد شیرین شهادت سیراب شان می کرد.

راستی! که نه او و نه آدمهایی که درگیر خودشان بودند عاشقان شهادت را نمی فهمیدند.

نمی دانست با خودش چند چند است!

نه می توانست دست از خودش بکشد نه می توانست دور شهادت را خط بکشد!!

دست به دعا برداشت:

خدایا کمک مان کن و آنقد بزرگمان کن که این «من» فانی و کوچک را نبینیم...

اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک


دوشنبه 95 مرداد 25 , ساعت 6:47 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

عیدتان مبارک

آقا اجازه!

 

از زمانی که وارد فضای کار تربیتی و از طرفی اندک مطالعات دشمن شناسی شده بود کمی تا قسمتی! انگیزه و دغدغه کار تربیتی پیدا کرده بود.

البته رفقایش هم همینطور بودند و قاعدتا جذب گروه هایی می شد که سعی میکردند در این مسیر قدمی بردارند.

بعد از مدتی توجهش جلب روستایشان شد. روستایی که حس می کرد نسبت به قبل تر ها اوضاعش بدتر شده بود.

آن همه احترام و سنت های قشنگ روستا کم کم داشت کمرنگ و حتی بیرنگ می شد.

به همین دلیل به لطف و یاری خداوند با رفقایش تصمیم گرفتند کاری کنند.

غصه شان می گرفت وقتی می دیدند بروبچه های روستا مقید به برخی کارهای غلط شده اند؛

مثلا اینکه حتما در عروسی هایشان باید گروه ارکست! بیاورند و تا ساعت 3 و 4 نیمه شب به سروصدا مشغول شوند و زندگی شان با حرام شروع شود.

دردشان می گرفت وقتی می دیدند که مردم روستا در عروسی هایشان حرمت خانواده ای که همان روز عروسی عزادار شده بودند را نگه نمی داشتند و علی رغم پخش صدای قرآن از بلندگوی مسجد همچنان صدای پر درد موسیقی حرام را با صدای بلند در سطح روستا پخش می کنند!!!

خلاصه...!

برنامه ها ریخته شد و کلی با بالادستی ها رایزنی و کسب اجازه شد.

البته دم برخی از این بالادستی ها هم گرم که کلی مانع تراشی می کردند!

برایش عجیب بود که دغدغه مسئول حسینیه برای اجاره دادن حسینیه به شام مجلس عروسی بیشتر از جا دادن به این ها برای اجرای برنامه های فرهنگی مذهبی بود!

همراه با رفقا کلی با مسئولین چانه زدند و به لطف خداوند و اهل البیت علیهم السلام بالاخره مکان و تجهیزات جور شد تا اینکه....!

اولین قرار با بچه های روستا گذاشته شد. با مربیان هم هماهنگ شد و از شهر یکی دونفرشان را همراه بردند.

اولین جلسه هم برگزار شد و الحمدلله بچه ها کلی راضی بودند.

کلی بازی کرده بودند و بدون اینکه خیلی متوجه بشوند مربی بین بازی حرف هایش را به آنها زده بود!

برای روز دوم قرار گذاشتند تا علاوه بر برنامه ها، بچه ها نهار را هم با هم بخورند.

بچه ها با کلی ذوق به فکر تدارک نهار فردا افتادند.

ظهر همه به خانه رفتند...

بعد از ظهر همان روز اتفاقی افتاد که برنامه فردا را به کلی به هم ریخت!

...

مردی از اقوام از سه روز پیش شروع کرده بود به خیس کردن دیواری که مخروبه بود و میخواست تا با تخریب آن، زمین را مسطح کند در حالی که میتوانست به جای اینکه خودش ناشیانه این کار را انجام دهد اندکی از حقوقش را به کارگر بدهد تا هم اصولی این کار را کرده باشد و هم رزقی برای زن و بچه اش برده باشد..

 

اما این کار را نکرد!

فردی از اقوامش که آن جا بود هشدار داد که مراقب باشید نکند یک مرتبه دیوار بریزد!

و او در جواب گفته بود که نه بابا! تا بخواهد دیوار بریزد ده دقیقه طول می کشد!

ناگهان دیوار ترک برداشت. کسی که همراهش بود این بار جدی تر هشدار داد که بیاید کنار، دیوار دارد می ریزد اما...

اما تا مرد خواست به خود بجنبد پایش لیز خورد و زمین خورد و دیوار...

مرد زیر خروارها آجر و خشت پنهان شد.

با تلاش همسایه ها آوار کنار زده شد و آمبولانس آمد.

در ساعات اولیه مرد زنده بود اما به علت خونریزی داخلی دوام نیاورد و ....

و با یک بی احتیاطی دار فانی را وداع گفت!

...

و اما بعد...

برنامه فردای بچه ها لغو شد!

حسینیه که قرار بود محلی باشد برای برنامه فرهنگی و از طرفی لذت بچه ها برای با هم بودن،

تبدیل شد به محلی برای صرف نهار و شام عزا!!!

یاد این روایت افتاد:

الإمامُ علیٌّ علیه السلام : عَرفْتُ اللّه َ سُبحانَهُ بفَسْخِ العَزائمِ ، و حَلِّ العُقودِ ، و نَقْضِ الهِمَمِ .حدیث

امام على علیه السلام : من خداوند سبحان را به درهم شکستن عزمها و فرو ریختن تصمیمها و برهم خوردن اراده ها و خواستها شناختم. نهج البلاغه، حکمت250

 

حرف آخر:

رفیق!

حواست به خدایی که همه جا حواسش به ما است، هست؟!!


جمعه 95 تیر 25 , ساعت 10:14 عصر

به نام آفریدگار مهر

سلام آقای خوبم

آقا اجازه!

 

یه عده هستن که جای خدا حرف می‌زنن!

یه جوری حرف می‌زنن که یعنی ما از خدا هم بیشتر می‌دونیم!

روشون نمی‌شه بگن ما از خدا بیشتر می‌دونیم ولی یه جوری رفتار می‌کنن که یعنی ما دست کمی از خدا نداریم!

همش می‌خوان حرفای خدا رو رد کنن.

قرآن می‌گه:

أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ

شما بهتر می‌دانید یا خدا؟

(بخشی از آیه 140 بقره)

(صفحه 25)

خدای خوبم

 

منبع: قرآن خودمونی. بارگیری: سایت قائمیه اصفهان



لیست کل یادداشت های این وبلاگ