سفارش تبلیغ
صبا ویژن
یا دانشمند باش یا دانشجو یا شنونده و یادوستدار و پنجمی مباش که هلاک می گردی . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
شنبه 94 فروردین 29 , ساعت 9:50 عصر

به نام آفریدگار مهر

السلام علیک یا سیدی یا صاحب الزمان و رحمه الله و برکاته

آقا اجازه!

 

داشت سال های عمرش را می شمرد یعنی حدود سال های عمر یک آدم!

ده... بیست... سی... چهل... پنجاه... نهایتش شصت یا هفتاد

به گذشته نگاه کرد. چند دهه را به چشم برهم زدنی سپری کرده بود.

با خودش فکر کرد این چند دهه هر چقدر با سرعت گذشته باقی اش هم با همین سرعت می گذرد و ...

خسته بود از این همه دویدن های بیخود و انرژی گیر!

روحش خسته بود. با خودش فکر کرد چقدر اشتباه تا کنون مرتکب شده اند او و دیگر انسان های اطرافش...

دید در این بازه زمانی بسیار اندک چه حرص ها که نخورده است و چه جوش ها که نزده است.

چه حرص و جوش ها سر این که

فلانی چه گفت؟ 

چرا گفت؟

منظورش چه بود؟

حتما منظور بدی داشت!

حتما می خواست مرا ضایع کند و...

از طرفی غصه اینکه که آدم ها چرا این گونه اند(تازه اگر برداشت شان درست بوده باشد!) دنیای شان را تیره و تار کرده بود

و از طرفی دیگر تضییع اعمال با غیبت و تهمت پشت سر این و آن آخرتشان راه تباه می کرد.

راستی این همه سیاه نمایی برای یک چشم برهم زدن!

فأین تذهبون

 

و اما بعد...

بهار هم جفای خزان دارد، اینجا زندگی به رنگ پاییز است

 

و اما بعدتر...

خدایا خسته ام. عجل...



لیست کل یادداشت های این وبلاگ